تا کاروان به اين‌جا رسيد ...   

خوش به دلتان بچه ها. وقتی مجسمه هايتان در برابر چشمانتان فروافتاد، ديگر مجسمه ای هوا نمی کنيد لابد که بعد مانند ما از فروافتادنش اشگ به چشمانتان بيايد. به آرمانی چنان دل نمی بنديد که از فروريختنش دلتان به درد آيد. معبود و مقصودتان انسان است و آزادی او که جهان به تجربه دريافته است که تنها آرمانی است که پا برجاست و تنها آرمانی است که ارزش آن دارد که برايش آدمی هزينه دهد. به زندان در افتد. سختی ببيند. با تحجر درگير شود و باور داشته باشدش به بزرگی. تنها به يادتان باشد تا دنيا به اين جا برسد که رسيده است و چنين از خشونت بی زار شود که شده است و چنين از آرمان ها دوری جويد که می جويد. تا به انسان برسيد که مبدا و مقصد همه چيز است و جز آزاديش چيزی با ارزش نيست، نسل ها و نسل ها زندگی دادند. اميد دادند و به آرمان ها سرسپردند، بت های دروغين را سجده کردند، به پيامبران مدعی اقتدا کردند و بر سر متونی که بر آب نوشته شده بودند همديگر را کشتند و کشته شدند... تا کاروان به اين جا رسيد.

مسعود بهنود ـ تا کاروان به اين‌جا رسيد

لینک