آهای شاعر !   

شاعر فرزند صاعقهست

نه محتاج يكي شعله

نه مرهم يك نگاه

حواري مقدس زندگيست شاعر

به جرم نميانديشد

زادراه رنج بر دوش

در زمين عشق

بذر ماه ميكارد

تا همه عاشق شوند ...

 

اين‌ها تكه‌هاي افتاده از آسمان‌اند ... از زبان شاعري كه سهم خويش را از آن عدالت شاعرانه، از آن بهار ِ‌زمين، از خداي آدمي، و در يك كلام، سهم خويش از ازل را با لبخندي ساده و صميمي ميان اين همه كد و لينك و كامنت و هزار زهرمار (!) ديگر دنياي مجازي، صادقانه قسمت مي‌كند.

آي زنداني هزار هزار خاطره‌ي شوم! آي مهره‌ي تنها ميان اين همه گرگ‌هاي قانوني بازي! سربازان افسارخورده‌ي صفحه‌ي شطرنج، جان هم كه بكـَـنند، با يك خانه يك خانه رفتن‌هاشان نمي‌توانند به انتهاي اين بازي برسند ... تو! صورت بي‌صورت هزار هزار مسيح مصلوب ... با توام‌! مسيح ِ باز مصلوب! بي‌تفاوت از ميان اين همه سياه و سپيد، از لابه‌لاي اين ترديدهاي رنگ به رنگ ـ كه وظيفه‌شان از پا افكندن توست؛ قاعده‌ي بازي‌شان شكستن مهربانانه‌ي (!) گام‌هاي توست، به مصلحت! ـ بگذر ... مي‌خواهم وزير شدن‌ات را، شاه شدن‌ات را آخر بازي تماشا كنم! همتي كن! كه اين جلجتاهاي پوسيده، اين صليب‌هاي شكسته‌ي تكراري، لياقت معراج شدن ندارند ... آهاي شاعر! همتي!

*

طنزی درباره‌ی قتل‌های زنجيره‌ای

7sang 2

لینک