چشم‌ها ...   

ديروز را ميهمان لطف رفقاي گل و گلاب بوديم در كرج؛ حسن عزيز، با صفا و سادگي‌اي كه هيمشه به دلم مي‌نشيند ... محمودرضا با همان قيافه و رفتار كه حدس مي‌زدم ... آرش اما بايد شر و شوري (!) بيش‌تر مي‌داشت ... و علي دوست‌داشتني، كه از بابت ماجراي داستان انتخابات، چه خوب شد كه ديدمش.

كلمه‌ها وقتي شسته و رُفته‌تر و صادق‌ترند كه چشمان صاحب‌شان را به ياد داشته باشي. خوش‌حالم كه اين چند جفت چشم آشنا را توي بيداري هم ديدم!

*

محمود جان! نيست در شهر نگاري كه دل ما ببرد ...

 ( موسيقي از ملكوت )

لینک