هفته‌ی شلوغ   

سلام.
*
روزها و هفته‌های شلوغ آخر ترم ... کپی کردن هول هول جزوه‌ها ... امتحان‌ها ... کلاس‌های فوق‌العاده ... سمينار ديروز ... استاد می‌گفت شما اين‌جا توی اين چند دقيقه‌ی سمينار، درست اختيارات مرا داريد ... رفتم روبه‌روی بچه‌ها ايستادم. اول از همه، رو کردم به پسرکی که هميشه آن‌قدر سوالات مزخرف می‌پرسد، که ديوانه می‌شوی و گيج ... گفتم عطف به سخنان استاد، اگر زياد سوال کنی، با استفاده از اختيارات موقت استادی‌ام، می‌اندازمت بيرون.
بی‌نوا تا آخر زنگ ساکت و سربه‌زير نشسته بود !
*
قصه‌ی « فانوس » را بالاخره تمام کردم و فرستادم برای ۷سنگ شماره‌ی چهارم. حکايتی واقعی که مادرم برايم از کودکی‌هايش گفته بود. مادر، به خاطر ساعت‌های طولانی قالی‌بافی با هم‌سن و سال‌هايش، يا کار کردن پابه‌پای مادرش ـ مادربزرگی که آرزوی ديدنش به دلم ماند ـ از صبح زود پای تنور و تا نيمه‌های شب که ميهمان‌های هر روزه‌ی خانه بروند، دست‌هايش پر است از خاطره و دوبيتی و مثل و متل ... گاهی می‌نشينم روبه‌رويش؛ می‌گويم برايم از آن وقت‌ها بگو ... می‌گويد از همه‌ چيز ... مادر چهل ساله‌ام،  به تکه‌های خاطرات مادرش که می‌رسد، آه می‌کشد و چشم‌هاش پر می‌شوند از اشک‌های حسرت دختر هجده ساله‌ای که مادر چهل ساله‌اش جلويش مثل شمع سوخت و سوخت.
ياد خودم می‌افتم و پارسال، همين وقت‌ها و آن هفته‌ی لعنتی ... مادر بيمارستان بود و من درست در شروع و بعد توی دل امتحان‌های پايان ترم ... خواهرکم بهانه‌ی مادر می‌گرفت و من، دل‌تنگ و خسته، دل‌داری‌اش می‌دادم. بعد یاد دوستی افتادم که پدرش را در کودکی توی جبهه‌ها از دست داد و پارسال، توی بیمارستان قلب، مادرش جلویش پرپر زد تا پرید ... خدا نصيب نکند از اين هفته‌ها ! خدا مادر کسی را حتی يک هفته هم از او نگيرد !
*
عجيب اين تکه از سعدی اين روزها زمزمه‌ام شده:

هر که سودای تو دارد، چه غم از هر دو جهانش
نگران تو چه انديشه و بيم از دگرانش ...

لینک