هفت سنگ   

سرخي و سياهي غروب بود، كه مش حسين آقا، با آن قد بلندي كه هميشه ماشاء‌الله و ان‌شاء‌الله زنش زهرا خاتون را با آمدنش مي‌شد تا چند خانه آن‌ور تر شنيد، با سه فانوس نفتي نونوار از در چوبي پيچيد توي دالان و مثل هميشه، از ميان همان تاريكي داد زد:

ـ زهرا ! هوي زهرا !

و تا زهرا خاتون بشنود و به خودش بجنبد و چادرش را به هواي اين كه شايد ميهماني هم با مش حسين باشد، به كمرش ببندد و از پله‌هاي بلند و كم‌عرض طبقه‌ي بالا بدود پايين، صداي غرغر مبهم مش حسين دوباره بلند شد. زهرا خاتون هم باز صدايش را محزون و شرمنده كرد و آرام گفت:

ـ آمدم ! آمدم ! سر كه نياورده‌اي آقا ! ... ( ادامه )

*

شماره‌ي چهارم نشريه‌ي الكترونيكي هفت‌سنگ

عكس‌هايي از ارگ بم

Bam - Cooler !

تكميل: خيره شده‌ام به صفحه‌ي لعنتي تلويزيون ... هلي‌كوپتر از بالا، شهر را نشان مي‌دهد كه با خاك يك‌سان شده ... به قول دوستي زهرمارمان شد عكس‌هاي بم.
بچه‌اي، پيچيده لاي پتويي كهنه، در آغوش پدر پرپر مي‌زند و ... خلاص!
مي‌بخشيد حضرات ! از صبح ديگر توي عكس بالا هيچ چيز خنده‌داري پيدا نمي‌كنم.
روزگار لعنتي ! مهلتي مي‌دادي لااقل ... .

لینک