برای تو   

 حسب حال: گم شده‌اي به گمانم. يا شايد من دوباره چشم‌هايم را از مسير عبور چشم‌هات گرفته‌ام، مبادا به متانت هر روزه‌ام بربخورد. مي‌داني كه ؟! اين‌جا آدم‌هاي متين و باوقار، آدم‌هايي كه چون وزن القاب‌شان ـ يا اصلا وزن‌شان ! ـ زيادي پـ‏‎ُـر و پيمان است، جرات ندارند به جاي جواب سلام بگويند سلامتي ... آدم‌هاي اتو كشيده‌ي خوش‌بو، كه هرزگي رنگ‌هاي روي صورت‌شان زود ديده مي‌شود، خريدار بيش‌تر دارند. يا اگر مثل دلقک هاينريش بــُــل فقط كمي استعداد داشته باشي، از پشت تلفن، مي‌تواني بفهمي طرف چه بويي مي‌دهد.
عــُــق مي‌زنم براي بار هزار و يكم ... .
گم شده‌اي به گمانم. يا شايد هم من رفته‌ام كه گم بشوم ... حيف، حتي جا نيست براي غريبه‌گي كردن، از بس آدم‌هاي دور و برت همه غريبه‌اند !
هاي ! من ديگر تاب اين بوهاي نكبت را ندارم. لعنت به من و اين متانت بوگرفته‌اي  كه روي شانه‌هاي مصلحتم سنگيني مي‌كند. لعنت به تو، كه توي اين همه مدت " دوستت دارم "، يك‌بار حال دلم را نپرسيد‌ه‌اي ! لعنت به اين همه چشم، كه هيچ‌ كدام شبيه چشم‌هاي تو نيست ! لعنت به اين نردبان افتادني سكوت كه من و تو را هر روز بالاتر مي‌برد !
به گمانم باز گم شده‌اي ... .
*
 حسب قال: دارم هکلبری فين را مي‌خوانم ـ از مارک توين. چه‌قدر روان و لطيف و خنده‌آور نوشته اين مردك ! ترجمه‌ي عالي دريابندری هم سهم كمي در اين لذت ندارد. اگر فرصت كنم، درباره‌اش خواهم نوشت.
*
 ملال: هفت‌سنگ را بخوانيد.

لینک