نوبهار من ...   

روزها دارند می‌گذرند ... خاموش و خفه؛ توی اين سرما، دست‌های گرم بلاتکليفي، سايه‌ی سنگين اين همه کتاب ـ که توی هيچ کدام‌شان از احوال دل من چيزی ننوشته‌اند و فقط حرف از قالب و ماسه و مذاب و انرژی آزاد و تنش و کرنش و هزار زهرمار فرمول‌بندی شده‌‌ی ديگر هست، دور گلويم پيچيده شده و می‌فشارد، به ياری حضرت حق!
پس صدای speaker را بلند می‌کنم و خودم را توی صدای عليرضا قربانی گم و گور. هر چه باشد، آدم‌های شبيه او راه ناله کردن را هم به‌تر از من بلدند!
*
اين روزها چند تا از رفقا هم به بيماری وبلاگ‌ نويسی آلوده شده‌اند. يکی امير، هم‌راز و هم‌راهم توی دانشکده و مترو و تلفن‌های طولانی آخر شب ... و ديگری محمود، که سخت دلم برای ديدن چشم‌های هنوز بچه‌گانه‌اش لک زده. اين هر دو از آن‌هايی‌اند که هنوز تاب ناله‌های عجيب و غريبم ـ و لابد به قول دوستی، از آن‌هایی که با ازدواج خوب می‌شود! ـ را دارند. ناله‌هايی که تو، با اين خروار خروار « دوستت دارم »، یکی‌شان را هم نمی‌شنوی! تازگی‌ها به اين نتيجه رسيده‌ام که چشم‌های تو هم تنها به درد قاب گرفتن می‌خورد و بس.

لینک