بچه‌ها ...   

 سلام و سكوت. اين متن تكراري و احتمالا ناپـست‌مدرن (!) و ناصيقلي پايين را عجيب دوست مي‌دارم؛ شايد حال و هواي اين روزها، شايد هم ديدن عبدالله عزيز ـ با آن همه سادگي و زلالي‌اش ـ و يادآوري جوابِ به‌يادماندني او براي اين چند خط هذيان، بهانه‌اي شد تا دوباره اين‌جا بياورمش. ببخشاييد اگر دل اين حقير سرادل (!) تقصير، از اصول وبلاگ نويسي سر باز مي‌زند. ضمنا، من زنده‌ام و بيش‌تر از همه براي تو دل‌تنگ!

*

baby

بچهها گريه ميکنند. دارند بهانه ميگيرند. داد ميزنند. هوار ميکشند. لباس بابا را جر ميدهند. بچهها گريه ميکنند. پسرک خوشتيپي را نشان ميدهند که حتما بستني خوشمزهاي را دارد ليس ميزند. فرياد ميزنند و با مشت به پاي بابا ميکوبند. بچهها گريه ميکنند. پارسال هم همين طور شد: بابا به خاطر شلخته بازيشان هم گوششان را کشيد، هم نبردشان ددر. بچهها گريه ميکنند. ميدوند به طرف پسرک ... بستنياش را با دست ميزنند تا بيفتد روي زمين. بعد در ميروند و زبانشان را برايش بيرون ميآورند. پسرک مبهوت ميماند، ولي گريه نميکند . بچهها گريه ميکنند. بچهها نگاهشان به آسمان است. بابا وعدهي يک بستني بهتر را ميدهد. بابا از پسرک دلجويي هم نميکند . بچهها به اين کارشان افتخار ميکنند. پسرک آرام ميرود. بچهها گريه ميکنند.

لینک