من را محكوم كردند كه زير نظر هريبرت در باغ خانه‌مان يك راه فرار زيرزميني حفر كنم. من هم عصر همان روز به پيروي از سنت خانواده‌ي شنير، ولي بر خلاف روش آن‌ها، نه با بولدوزر، بلكه با دستانم شروع به كندن خاك مقدس كشور آلمان كردم. كانال حفر شده درست از زير باغچه‌ي گل رز مورد علاقه‌ي پدربزرگم كه دقيقا [ يك ] كپي تنديس از جنس مرمر آپول [ در آن ] قرار داشت، مي‌گذشت؛ بي صبرانه منتظر لحظه‌اي بودم كه اين مجسمه در نتيجه‌ي همت و كوشش بي‌وقفه‌ي من تلف مي‌شد و بر زمين مي‌افتاد؛ اما خوش‌حالي من خيلي زودرس بود و آرزويم به واقعيت مبدل نشد، چون يك عضو كك‌مكي و كوچولوي سازمان به نام جورج، به اشتباه با كشيدن ضامن نارنجكي، خودش و مجسمه را به هوا فرستاد. تفسير و تحليل هربرت كاليك در اين مورد، خيلي مختصر و مفيد بود: « خوش‌بختانه جورج يك بچه يتيم بود ».

 عقايد يك دلقك / هاينريش بـ‎ُـل

لینک