همين!   

داشتم به اين فکر مي‌کردم که دانشگاه، آدم را بي‌غيرت مي‌کند؛ به‌ويژه امثال ما را که رگ معروف گردن‌مان براي هر چيزي برافروخته مي‌شود، الا درس خواندن! ديروز، پشت در اتاق استاد گاو عزيز، توي چهره‌ي پنجاه نفر شبيه خودم ترس را ديدم و ميل به طرف حيوان شدن را ... هزار تير بلا و دعا و غيره انداختيم و يکي هم به صدقه‌سري حافظ و مارکس، در اين ميانه کارگر نشد!

*

دارم به خاطر نوشتن يادداشتي براي نگاه، کارهاي هاينريش بـــل را مي‌خوانم. عجب شناور مي‌کند آدمي‌زاد را اين درياي ديوانه‌ها و دلقک‌هاي او ... محتاج کمکم براي نقدهايي که درباره‌ي او و آثارش نوشته شده.

*

حامد حالش خوش نيست؛ خطر اصلي گويا رد شده ... خدا به خاطر فلاني و دل‌هاي زلزله‌اي اين روزهاشان، نگهش دارد.

*

من سفر می‌خواهم. من دل‌تنگم. من می‌ترسم. همين!

لینک