برای امير و دنيايش ...   

امیر جان!

دنیای کاغذهای کاهی را مدت‌هاست که از من گرفته‌اند! می‌پرسی چه کسانی؟ فکر نکنی این مانیتور و کی‌برد ستم‌کش را می‌گویم ... کار، کار این فاعل‌های همیشه مجهول لعنتی‌ست، که توی هر جهنمی که خودشان انداخته‌اندت، باز پیدا می شوند و همه‌ی روزهای گذشته و حالت را دست‌کاری می‌کنند. ( عجب تکه‌ی اروتيکی شد! ) آن وقت تو – یعنی من! – مجبور می‌شوی هی به آینده دل خوش کنی ... غافل از این که آینده‌ات را مدت‌هاست مثل خوره داری می‌خوری و زیر پایت می‌ریزی.

امیر جان!

فرق من و تو، همیشه هم به خودت گفته‌ام، آن است که تو هر وقت بخواهی به استقبال گریستن می‌روی ... جزیره‌ات بهترین جاست برای میزبانی اشک‌های روانت. اما من، سال‌هاست که با خودم عهد بسته ام به سراغ گریه نروم! می‌مانم تا او سري بزند! شاید برای همین است که گاهی سخت به تو حسادت می‌کنم؛ تو هر وقت که بخواهی، لامپ‌هایی را که زیاد با آن‌ها میانه نداری، خاموش می‌کنی و ضبط نیمه جانت را روشن ... اما من چه کنم؟ اعتراف می‌کنم که گاهی به جستجوی یک تکه دعای سوزناک، یا یک ترانه‌ی خاطره انگیز یا به دنبال ماتمی از خودم یا دیگری ... تا شاید اشک بیاید و مستی حاصل شود. اما افسوس، من اگر بخواهم عهد بشکنم، چشم‌هایم سخت به قولی که روزی به من داده‌اند، وفادارند!

امیر من!

دنیای تو، در دنیای کاغذهای همیشه کاهی‌ات، لابه‌لای خط‌های هول هولی که به طمع تربیت دلت، روی گم و گورترین کاغذها می‌نویسی‌شان، یا خیلی اگر خوش‌وقت باشد توی امواج صداهایی که از خودت به یادگار نگاه می‌داری، دست و پا می‌زند و دم نمی‌زند. با همه‌ی اختلاف‌هایی که به دل‌سوزی برای دلت با تو دارم، گاهی یقین می‌کنم که تو خوب توانسته‌ای دل بهانه‌گیرت را رام کنی و ورود و خروج‌ها به آن را سخت زیر نظر داری! ... اما لیلای من گویی سال‌هاست که از من خبری نمی‌گیرد؛ اعتراف می‌کنم که آن بی‌خبر از همه جا، هنوز چه بخواهد و چه نخواهد زیباترین نقش خاطره‌های من است و شاید هم تا ابد رخت خود را از این شهر زلزله زده بیرون نکشد! با این همه، تازگی‌ها حس می‌کنم این بلاهت شیرین نگاه داشتن خاطره‌ها با چنگ و دندان، بدجوری دارد بیخ گلویم را می‌گیرد. هنوز هم به خیلی از نسخه‌های عمومی تو ایمان ندارم، اما شاید روزی، بی وقت قبلی هر دوی‌مان را ببرم پیش طبیبی ... تا مگر با نسخه‌های بی‌رحم یک غریبه، بتوانیم برای یک « زندگی عاقلانه » بند کفش‌هامان را تنگ ببندیم! درست مثل خیلی از آدم‌های موفق این شهر، مثل خیلی از آدم‌های هنوز آبرودار دور و برمان ... آبرو، مثل کرور کرور حیثیت دست نخورده، که این‌ها روی زمین ریخته‌اند و کسی جمع نمی‌کند!

امیر جان!

دلم برای سررسیدهایم تنگ شده. تو یکی‌شان را با خود داری؛ روز آخر سال را یادت هست، که وقتی گفتم همه را توی گونی ریخته‌ام و گذاشته‌ام دم در، تا سپور مهربان ببردشان ... یکی‌شان که جا ماند، تو گرفتی‌اش. نمی‌خواهمش که عین نیمه نویسنده‌های بی‌خاطره، دل به خط‌های کج و معوجش خوش کنم؛ فقط نمی‌دانم چرا برای نوشتن دل‌تنگم؟ شکم‌سیری ذهن هم دردسر است، نه؟!

به جز جزیره، جای دیگری سراغ داری برای دور ریختن یک مشت خاطره؟ با شرایط مکفی خریدارم!

لینک