حکايت خمره و شيخ   

*

آورده‌اند كه مردي از اعاظم تجار بازار، دستار ارادت بر سر انداخته و پاي رفاقت بر زمين مودت شيخنا ـ رضي الله عنه ـ استوار كرده، روزي در حلقه‌ي درس شيخ حاضر آمد، حاضر آمدني. چندان كه چشمانش از فرط محبت سرخ گرديده و گـل از گـلش شكفته. شيخ پرسيد كه او را چه حاجت است؟ عرض حال كرد كه خمره‌اي روغن ناب مراست از جمله‌ي مُـرده‌ريگ مرحوم ابوي؛ همانا به خواب ديده‌ام كه بيامد پريشان خاطر و زرد روي ـ غفره الله ـ و طلب كرد تا كاستي و كاهلي او را در صوم و صلاة، از پول اين خمره‌ي گران‌بهاي گران‌بار جبران نمايم، بعون الله. مرا اين گمان افتاد كه هيچ بني‌ بشري بر زمين نيست كه پريشاني ميـّـت را با قضاي طاعاتش به جدّ و تمام درماني كند، الا شيخنا. پس اين خمره‌ي روغن تقديم مولايم باد، تا هر آن گونه كه خود مصلحتش داند، صرف كند و قضاي عبادات نيز به جاي آورد.
شيخنا به سيرت كريم و دست نعيم خويش، پذيرفت و هم خمره را در راه آباداني اسلام و سيري ايتام به رسم تبرك به تاجري ديگر به دو برابر بها بفروخت ـ الحمد لله.
هم سي روز از آن يوم‌ بگذشته بود، كه مرد بي ‌پدر، دست بر سر و سرخ‌ روي از شرم، چونان كه سگ لئيم از صاحب نعيم روي پوشد و كلاغ بدسيرت از بانوي گشاده‌دست بگريزد، بار ديگر بر شيخنا وارد آمد و عفو خواست، خواستني. شيخ امان داد؛ مرد بگفت كه حكايت آن خمره‌ي روغن را كامل نگفته بودم؛ هم از آن روي كه موشي جسور در خمره افتاده بود و ضرر عظيم بر من وارد آمده و نمي‌خواستم كه اين مال گران حرام گردد. پس بي اطلاع شيخ، خمره را حوالت قضاي طاعات پدر كردم ... دوش پدر در خوابم آمد، ترش روي و سوخته دست، چونان خشمگين كه گفتي عذاب الهي ديده يا خود مامور عذاب من آمده. هم او گفت كه از بابت موش شيخ را آگاه كنم و عفو خواهم، تا قضاي عبادت، به شبهه‌ي دنائت و مناعت آغشته نماند، ان‌شاء‌الله.
شيخنا چندي در سكوت روحاني فرو رفت و به ناگاه بفرمود من اين شبهه در آن مال را به بصيرت الهي و ذكاوت روحاني دريافته بودم. هم از آن رو كه در هنگام قضاي نماز آن مرحوم، هر گاه به ركوع رفتم، بي اختيار بادي در دلم پيچيد و حدثي به سهو از من رها شد. دانستم كه آن خمره‌ي روغن را سري نهفته در ضمير باشد و موشي در تقدير.
جماعت مريدان، به اشارت شيخنا، كف كرده دم برنياوردند.

لینک