حسب حال در قوطی !   

حسب حال 1: به چه مي‌خندي؟ به ريش من؟ يا به روزگار خودت كه مدت‌هاست حس مي‌كنم سر نخ اين روزگار خوش آب و رنگت را حتي خودت هم از دست داده‌اي‏، چه برسد به من ... راستش را بخواهي، من از همان روز كه فهميدم ديگر چشم‌هاي تو صادق نيستـند، سعي مي‌ كنم حتي نگاهم را از تو بدزدم. تو سعي نكن توي دنياي نگاه‌هاي خنثي اين روزهام، خودت را وسط بيندازي! اين‌جا خبري نيست.

*

حسب  حال 2: به حال كه گريه مي‌كني نازنينـم؟ به حال چشم‌هاي خودت كه اين روزها ـ براي دوستي نوشتم گريه كردن در اين روزها اصلا توجيه نمي‌خواهد ـ هميشه باراني‌اند؟ يا داري به حال مزخرفات هر روزه‌اي كه در گوش تو مي‌خوانم‌شان، زار مي‌زني؟ قرارمان اين نبود. هنوز خيلي حرف‌ها هست كه بايد با تو پچ‌پچ كنم‌شان! فقط به اين شرط كه چند وقتي از وزوز دور و بري‌ها فارغ باشي. تو بايد بخندي! وگرنه من به چه دل‌خوش باشم‏، گل و گلابم؟!

*

قيل: عمران صلاحي، هر جا غريبه باشد، توي اين وب‌لاگ آشناي آشناست! ديروز كه در خانه‌ي شاعران با همان خنده‌ي هميشگي و زلالي بي‌هم‌تايش ديدمش، دلم سخت براي شعرهايش تنگ شد. با حميد كه داخل كتاب‌فروشي رفتيم، چشمم دنبال شعرهاي عمران مي‌گشت. حيفم آمد كه اين را امروز براي‌تان ننويسم؛ با اين وعده كه منظومه‌ي خواندني كاكا رحمانش را هم به زودي اين‌جا خواهم نوشت.

 

بادها، نوحه‌خوان

بيدها، دسته‌ي زنجير زن

لاله‌ها، سينه‌زنان حرم باغچه

بادها، در جنون

بيدها، واژگون

لاله‌ها، غرق خون

خيمه‌ي خورشيد سوخت

برگ‌ها، گريه‌كنان ريختند

آسمان، كرده به تن پيرهن تعزيه

طبل عزا را بنواز اي فلك ...

*

قال: مي‌گويند اين روزها يكي توي صحرا آتش‌ به پا مي‌كند ... كسي خبري از او دارد؟

لینک