عـَبـَدْتَ‌ الله حتي اَتـيـكَ اليقين ...   

ما قرن‌هاست كه از چشم غم تو مي‌چكيم، مولاي من ... و اين « من » ظلوم و جهول، اين درمانده‌ي هنوز مغرور، لابه‌لاي اين همه مداحي و مرثيه‌هاي خوش آب و رنگ (!) اين روزها، هنوز تشنه به دنبال فرات مي‌گردد. نشاني فرات را از كه بگيرم؟

شاعري روزي گفت: انسان خداست. و من، رنگ خدا را در قطره‌هاي خون كودكت ـ كه به آسمان رفت و بازنگشت، چشم‌هاي خدا را در مشت آبي كه برادرت از شرم و احترام تا آستانه‌ي چشم‌ها برد و ننوشيد، دستان خدا را در دست‌هاي لرزان خواهر صبورت ـ كه قرن‌هاست يتيمان عالم را مي‌نوازد!، و قامت خدا را در قامت هميشه استوار تو ديده‌ام. به سماع تو در ميانه‌ي رقص شمشيرها سوگند، كه انسان خداست!

سلام بر تو، و بر چشم‌هايي كه چشمه‌ها را تا ابد شرمسار كرده‌اند.

لینک