براي حضرت، كه مرا جناب خطاب مي‌كند! *   

جناب حضرت!
فرموده بوديد كه نمي‌دانيد از كجاي قصه شروع كنيد. و فرموده‌تر بوديد (!) كه آن آرمان‌شهر مرحوم را بايد با زلزله‌اي خودساخته از بيخ و بن كند ... وگرنه، ويران‌مان ** خواهد كرد، آرواره‌هاي آوارش.
اما من براي شما شروع قصه را خواهم نوشت. باقي با خودتان؛ تنها يادتان باشد به قول رفيقي، هميشه ما را از وسط قصه وارد ماجرا كرده‌اند ـ بي صدر و ذيل؛ هميشه هم از ما خواسته‌اند كه تك و تنها پايان قصه را حدس بزنيم؛ يا حتي بسازيمش! اين وسط، ما درست مثل سربازهاي وظيفه، تنها انجام وظيفه كرده‌ايم؛ بي تحسين و تشويقي ... مگر تازيانه‌ي توبيخ، به وقت ِ  خرابي كار!
و اما بعد. داستان من از آن جا شروع شد كه از ترس تنهايي به آن شهرك تازه بنا شده پناه آوردم. غافل از آن كه سايه‌ي آن درخت خوش آب و رنگ، چيزي بيش‌تر از سايه‌ي چنار بي‌ برگ و بار هم‌سايه نداشت ـ الا چند ميوه‌اي به جز سيب، كه به زودي تمام خواهند شد. هوا خنك بود و خوابم گرفت؛ نامردها، درخت را از بيخ درآوردند! حالا من مانده‌ام و تيغ آفتاب ترديد ـ شك به عاقل بودنم! ـ و اين همه جنازه‌ ... پيكرهاي مطهر لحظه‌هايي كه با يك دنيا عوض‌شان نمي‌كردم؛ نگو كه دنيا همه‌ي آن‌ها را با ترديد معامله كرده!
حضرت!
( سرفه ) به نظر شما، عوامل كليدي يك زندگي بي‌دردسر چيست؟ توضيح دهيد. ( 2 نمره )

 

* از هرگونه توضيح اضافي، شديدا معذورم.
** اين قضيه هيج ربطي به حسين سناپور و شاه‌كار تازه‌اش ندارد. محض اداي وظيفه گفتم، تا دوستان به هواي مد روز، ما را ارادت‌مند ِ  خشكه (!) به شمار نياورند.

لینک