گزارش اکثريت (۲)   

قبل‌التحرير: چند ساعتي‌ست که کتاب ترانه‌ي دوست عزيزم، حسن عليشيري را خريده‌ام و دارم مي‌خوانم؛ غوغا کرده با اين ترانه‌ي « عروسک » و « چند توصيه‌ي دوستانه » و ... . سخت خوش‌حالم و آرزوگر زلالي هميشه‌ي دلش و ترانه‌هايش!
« مي‌بوسمت اي ماه! » را نشر دارينوش منتشر و در نمايشگاه کتاب عرضه کرده‌ است.

*

 چهارشنبه، 16 اردي‌بهشت 1383

خدا به خير كند؛ ساعت 18 است و من، بعد از كلي تست هوش رسيده‌ام پذيرش جشن‌واره. اول ماجرا ذوق‌زده شديم و همه‌ي كارگاه‌ها و برنامه‌ها را تا بلغت‌الحلقوم اعلام حضور كرديم و مقادير معتنابهي هم خنده روش؛ يك ربع ساعت كه گذشت و دماي ذوق‌زدگي كه پايين آمد، نصف كارگاه‌ها را رسما هپلي كرديم.

طبقه‌‌اي از خوابگاه را به رسم ميهمان‌نوازي كرده‌اند مهمان‌سرا؛ رسما خرمان كرده‌اند. هم دوريم از حمام و هم براي اداي حاجت ـ معتقدم حاجت تنها چيزي‌ست كه نمي‌شود قضايش كرد! ـ بايد يك طبقه برويم پايين، ميان آدم‌ها. جلوي در دست‌شويي نوشته‌اند: از اموال عمومي درست استفاده كنيد. تاييد مي‌شود؛ از آن بابت كه كلا آدمي‌زاد بايد هم اموال عمومي و هم مال خصوصي خود و ديگران را درست استعمال كند.

اتاق مناسبي‌ست و هنوز تنهايم؛ تنهايي باعث مي‌شود كه آدم از ذوقش برهنه راه برود. از طبقه‌ي سوم نماي خوبي از شهر و محوطه‌ي سرسبز دانشگاه و كوي ـ اين اسم را من روي مجموعه‌ي خوابگاه‌ها گذاشته‌ام ـ عجيب توي چشم مي‌زند. خلاصه، پتانسيل غزل يقه‌م را ناجور گرفته.

21:30 ـ زدم بيرون. اما مثل فلان ترسيدم. همه‌جا نيمه‌روشن است و ناشناس. تازه آمده‌اند مرده‌شوها كه برويم براي شام. ديگر آن كه اين‌جا جنوب شهر است، اما از محلات اعيان‌نشينش. و سخت ايزوله از نشانه‌هاي وقت‌تلف‌كن تمدن بشري؛ لابد همه اين‌جا مجبورند درس‌خوان باشند.

اصفهان را بايد شبانه ديد؛ روزش صفا نداشت. خاصه با {...}ناله‌هاي راننده‌ي ابله و گم و گور شدن ناگزير در خيابان‌ها. ديگر آن كه وقتي 6 ساعت توي ماشين باشي و تنها، حتي جدول و صفحه‌ي اقتصادي روزنامه را هم مي‌خواني! خنس وقت اضافه وسواس و جنون خواندن دچارت مي‌كند.

آخر شب ـ اين چند روز لابد اشباع خواهيم شد از لهجه‌ي اصفهاني؛ دنبال آموكسي‌سيلين مي‌گشتم براي درمان سرايت لهجه‌شان! ناخودآگاه تكه‌هاي اصفهاني پرت مي‌كنم.

اين يارو، داريوش كاردان، توي غذاخوري شروع كرد به نصايح پدرانه و كلي منبر رفت در مدح انقلاب و جنگ و باقي ماجرا؛ خواستم بـ‏ُــراق بشوم به متلك انداختن؛ كه ديدم ارادت‌مندان سخت حلقه زده‌اند.

مرديم از خوشي؛ خاصه مرديم از خنكي!

ادامه دارد.

لینک