به احترام مجيد   

صداي « تق » افتادن دانه تسبيح پرده گوشم را لرزاند. صداي آقا آمد. « نــُـه هفت تا؟ ». نگاهم را از سقف و عنكبوت برداشتم و انگشت‌ها، تسبيح، لب و سبيل جلوي چشمم بزرگ و بزرگ‌تر مي‌شدند. چشم‌هام را پر كردند. جز آنها چيزي نمي‌ديدم. فقط گاهي صداي كلفت و محكم آقا را مي‌شنيدم كه مي‌گفت: « هفت شش تا؟ ... چهار پنج تا؟ ... نه ده تا؟ ... » و صداي « تق ... تق ... تق » افتادن دانه تسبيح، و صداي بغ‌بغوي كفتري كه از پشت پنجره كلاس مي‌آمد، و بعد ... صداي ضربه‌هاي خط‌كش، و بفهمي نفهمي، حس سوزش سوزن سوزني پوست كف دست‌ها. *

 چند روزي‌ست كه ميهمان دنياي زلال قصه‌هاي مجيدم؛ شاهكار مرادي كرماني، كه گويي خود نيز ـ به گفته‌ي مقدمه‌ي مجيدوارش در ابتداي مجموعه ـ هم‌چون مجيد صاف و ساده و البته زبر و زرنگش خوب بلد است گوش خواننده را با خود بگيرد تا بي تندي و شتاب، و بي هيچ زور زدن حضرات مدرن و پست‌مدرن ـ كه گاهي يادشان مي‌رود دارند قصه مي‌نويسند ـ به همه‌ جاي جهان قصه‌هاش سرك بكشند.

در قصه‌هاي مجيد، ‌شخصيت‌ها آن‌قدر آشنا و صميمي‌اند كه خواننده زحمت زيادي براي شناختن‌شان نمي‌كشد؛ زلال‌ترين‌شان هم خود مجيد است. پسركي كه از فقر جاري در زندگي‌شان همان‌طور راحت و بي‌ريا مي‌گويد كه از كودني‌ش در رياضيات، از حسرتش براي داشتن دوچرخه، و از مهرباني‌هاي بي‌دريغش براي آدم‌ها و حيوان‌ها. اين صميميت همه‌ي هنر مرادي كرماني‌ست.

* تسبيح ـ قصه‌هاي مجيد ـ هوشنگ مرادي كرماني ـ انتشارات معين

لینک