حسب حال   

هفت‌سنگ سيزدهم

طنز ـ نمايشگاه كتاب

*

حالم خوش است فلاني؛ آن‌قدر خوش كه حوصله ندارم بيفتم به پات و شروع كنم مثل سابق به عز و جز ... ايثار خشكه مي‌كردم آن روزها كه به گمان خودم نگرانت بودم. حالم حالا آن‌قدر خوش است كه از بودنت به هم مي‌خورد! مي‌داني؟ مشكل من و تو و خيلي از روشن‌فكرهاي پفكي و چ ‌س ‌كي اين روزگار، آن است كه هنوز تكليف‌مان با خودمان روشن نيست؛ آن وقت مي‌خواهيم دنيا را اصلاح كنيم؛ آن هم با تبر! هيـچ پدربزرگ مهربان‌تري از تجربه‌ي چندين سال دور خود چرخيدن هم پيدا نشد كه مهربانانه به ما خرفهم كند لااقل با تبر نمي‌توان اصلاح كرد.

فلاني! هنوز جلوي وسوسه‌ي خبر گرفتن از تو ايستاده‌ام. دروغ نگويم هنوز نگران توام و چشم‌هات ... اما ديگر نمي‌خواهم پاي روضه‌هاي بي‌ثواب بنشينم. من اين روزها آستين‌هام را بالا مي‌زنم ـ حالا با ريش با بي ريش، مهم نيست؛ هر وقت حالش را داشته باشم اصلاح مي‌كنم ـ واكمن بيخ گوشم مي‌گذارم و مثل الوات آدامس مي‌جوم. فقط براي اين كه به خودم ثابت كنم نه من و نه ديگران، بودن‌مان براي هم اصلا اهميت ندارد! دارم زندگي كردن را تازه تجربه مي‌كنم. اين حال خوش هم اگر مستي‌ست يا تخدير براي كندن دردناك دغدغه‌هاي مسخره‌ي سابق، باز هم برايم مهم نيست. مهم اين است كه تازه دارم ياد مي‌گيرم از يك نوار موسيقي شاد هم مي‌شود بي دغدغه‌ي روشن‌فكرانه و قهرمانانه لذت برد. مي‌داني؟ مشكل من و تو آن است كه لذت‌هامان را هم به چارچوب مزخرف ايثار خشكه محدود كرده‌ايم. حتي مي‌خواهيم با تفريح‌مان هم تمام قواعد اسلامي‌ ـ انساني ـ عاطفي ـ فني رعايت بشود. مي‌خواهم نشود! قال درس را خواهم كند. مي‌افتم به كار كردن و پول درآوردن ... نشد هم به جهنم!

فلاني! من ديگر فرصت خيلي از آزمون و خطاها را ندارم. برو گم‌ شو! فقط مواظب خودت باش!

لینک