من‌واره !   

جشن‌واره‌ي پرطمطراق وب‌لاگ‌ها آن نبود كه ذهنم دلش مي‌خواست. يخ غرور ـ غرور ديجيتالي هم نوبر است! ـ آن‌چنان همه‌ي غرفه‌ها را گرفته بود كه داشتم بالا مي‌آوردم؛ گفتم شايد اين سالن لعنتي وزارت خارجه در نياوران، كه يحتمل براي نشخوار از ما بهتران اين‌طور گل و منگول به ريش آنكادر شده‌اش بسته‌اند، متانت مصنوعي خون همه را بالا برده. هر كس به گوشه‌اي با هم‌گنان شبكه‌اي، آن‌قدر سر به گريبان و چند جاي ديگر فرو برده بود، كه سخت ميان آن جمع خودم را تنها حس كردم. توي بچگي‌هات اگر با خانواده‌ات بروي باغ‌وحش و بعد گم‌شان كني، ترس از گوريل‌ها و شيرها و ـ لابد ـ حيوانات متمدن به جانت مي‌ريزد؛ ديروز بي‌تعارف و تملق، حس دور و دراز گم ‌شدنم در باغ‌وحش را داشتم!
اشتباه كردم كه رفتم. سربالايي‌هاي نياوران به آدم تپل‌مپلي هم‌چون من نمي‌سازد؛ آن هم من، كه وزنم را به ضرب و زور قناعت اجباري و متانت ناگزير بالا برده‌ام. امروز هم چاره‌اي نيست از رفتن، براي هم‌راهي با استاد اعظم و شايد ديدن پدرام عزيز ... اگر نه حتي به خوردن پرهزينه‌ي آب‌انار و آب‌زرشك هم نمي‌ارزد، ديدن آن همه غريبه‌هاي رنگ‌به‌رنگ.
شما را سفارش مي‌كنم به رعايت تقوا و نشستن و پريدن با هم‌پـ‏ُـــك‌ها و هم‌پـــِــك‌ها!

لینک