درد!   

بر خلاف تصور، درد درست از جايی که فکرش را هم نمی‌کنی شروع می‌شود؛ تلفن دوست گرامی را قطع می‌کنی و پهلوانانه برمی‌خيزی که يک‌هو چيزی توی پهلوی چپت تير می‌کشد. يخ می‌کنی؛ به خودت می‌پيچی و سودی ندارد. درد باورت می‌شود؛ پدر و مادر تازه حس می‌کنند قصه جدی‌ست.

دکتر حرف‌هايی می‌زند که باورت نمی‌شود. ته‌مانده‌ی درد هم کم‌کم گم و گور می‌شود. حالا تو مانده‌ای و ترس از درد!

چه کابوس بدی بود بيست دقيقه درد ديشب که صبح هم بچه‌اش آمد!

ديدی امير جان! آن‌قدر نرفتيم چك‌آپ تا مجبورمان كردند. 

لینک