۱- خواهرمان اين گوشه‌ی مانيتور نشسته؛ از صبح دارد خواهرانه عر می‌زند که: نفس نفس بودن من از تو، شکفتن و گفتن من از تو ... جفنگ گفته به خداوندی خدا! تو هنوز پيدات نشده بود که من هم شکفتم و هم هی گفتم؛ منتهی، اين وسط يک بهانه برای گريه کردن کم بود که حالا حضرت والا پيدا شده‌ای! کدام احمق مخلصی می‌گفت: زمانه حساب و کتاب دارد؟ يک عمر به ديگران خنديديم و حالا خودمان... !

*

آن‌وقت من چه بنويسم که نه سيخ هوس جواب دادنم بسوزد، نه کباب مصلحت ادب؟! فقط سکوت می‌کنم؛ اين بار را ـ انصافا! ـ به نشانه‌ی رضا! حيف که فعلا نمی‌توانم مرثيه‌ بخوانم!

*

۳- خبر داری که؟ تنهايی عادت روزگار بوگرفته‌ی ماست؛ ميخ طويله‌مان را کوبيده‌اند توی دشتی که هم يونجه‌هاش تمام شده، هم گاودار و آب‌داری نيست که لااقل به وعده‌ی چراندن دل‌خوش‌مان کند! برادران و خواهران شکر خدا مثل ستاره‌های آسمان و پ...‌هاي گوسفندان گرامی روی زمين خدا ريخته‌اند ... اين وسط خاک پشيمانی بر سر من و تو کنند، که هنوز گمان می‌کنيم خنديدن خريدار دارد! بی‌خيال ولی؛ چای داغ داری؟ 

لینک