حکايت   

جوانی چست، لطيف، خندان، شيرين‌زبان در حلقه‌ی عشرت ما بود که در دلش از هيچ نوع غم نيامدی و لب از خنده فراهم. روزگاری برآمد که اتفاق ملاقات نيفتاد. بعد از آن ديدمش زن خواسته و فرزندان خاسته و بيخ نشاطش بريده و خنده ـ حتی از نوع مجازش ـ بر لبش مالاسيده. پرسيدمش تو را چه افتاد که از طنزهای سيما می‌خندی و نه به مزه‌پرانی‌های صدا دل می‌بندی؟ گفت تا زن خواستم، دل به حمايت نهادهای وطنی و مدنی قوی داشتم و بذر اميد در شوره‌زار تنهايی می‌کاشتم. اکنون که کودکان برخاسته‌اند، هر آن چه به غايت، معجزت است خواسته‌اند. چه جای نشاط است که اصغری به عزم ثبت‌نام در مدرسه‌ی دولتی دست از پدر شسته و اکبری به غيرانتفاعی دل بسته؟ نشنيده‌ای که گفته‌اند آن را که بلای هديه به مدرسه است وضع و حال زندگی سه است؟

 

چون زندگی از برای من دام گرفت

خواستم بپرم برون ولی پام گرفت

بابام که پول می‌گرفتی همه عمر

ديدی که چگونه پول بابام گرفت؟

لینک