بعد از صبحانه زدم بيرون به قصد روزنامه خريدن. از وقتي سايت شرق به هم ريخته، دوباره مي‌خرمش؛ اول رفتم بانك و در آستانه‌ي قرعه‌كشي بزرگ، دفترچه‌ام را بستم تا قرعه‌كشي به گند بكشد! بعد هم سراغ روزنامه و برگشتن ... كه ديدم كوچه‌اي شلوغ شده و جماعتي نه سياه‌پوش، اما با آوازهايي از جنس لااله‌الاالله افتاده‌اند پي پيرمردي گل‌به‌دست و بي‌نوا هم مشغول ابراز ارادت آ‌ن‌لاين به رهگذران است؛ تازه دوزاري‌م افتاد كه از مكه آمده و اين ضجه‌هاي شادمانه هم چاووش‌خواني ا‌ست. نديده بودم توي شهرمان چاووش‌خواني ... خاطره‌ي كودكي‌هام زنده شد و ده مادرم؛ اولين و آخرين بار آن‌جا ديده بودم.

خلاصه اميركم! حواست باشد پنج‌شنبه داري كجا مي‌روي.

*

داريم مي‌رويم زيارت دريا، با رفقا. دلم از چهار سال پيش لك زده براي ديدن دريا و گريستن پنهاني، كه فقط موج‌هاي دريا با آوازهاشان مي‌توانند خوب مخفي‌اش كنند.

*

بچه‌ي اقدس‌الدوله مي‌گويد مرجع تقليدت را عوض كن! مي‌گويم مرجع من تا اطلاع ثانوي چشم‌هاي فلاني‌ست؛ حيف كه نامردنماها (!) با رگ‌هاي قطور گردن‌شان، پاسدار حريم عصمت شده‌اند! چه مي‌شود كرد؟ خيلي‌ها با عشق تاب مي‌آورند، خيلي‌ها خواب ... عده‌اي هم مثل من، با عشق بـُــز مي‌آورند!

لینک