سلام مهربانم.

از آمل به بعد، بوي شالي درست مثل بوي تن تو، درست موازي بوي تو، همه‌جا مي‌پيچد اين روزها؛ صدای دریا آن‌قدر آشنا بود که انگار مخمل جادویی صدای تو توی گوشم، توی دنیا، پیچیده! بوی شالی، تا بندر گز، تا ساحل رویایی بندر ترکمن، تا اعماق جنگل‌های نوکنده، پابه‌پای صدای رودخانه، پابه‌‌پای سرخی ترش و شيرين تمشک‌های جنگلی ... چه می‌گويم؟ بوی شالی پابه‌پای تو که با آن چشم‌های دیوانه گول‌زنک (!) بالای سر دختران حريرپوش ترکمن، بالاتر از خورشيدی که آن‌طرف افق به هر کاری تن درمی‌دهد تا مرا از تو غافل کند، و پررنگ‌تر از گل‌های صورتی بوته‌های تمشک کنارم راه می‌روی، با من آمد اين دو روز و ديوانه‌ام کرد؛ مستي مضاعف هم نوبر شهريورماه است فلانی!

بندر تركمن

*

زلالی ديدم اين روزها از هم‌سفرانم ـ حميد و عباس ـ و در چشم‌های مادر عباس، درست همان محبتی را ديدم که توی چشمان مادرم می‌بينم؛ شام آخر سفر هم با ميزبانی سيامک نازنین و گلاره‌‌ی مهربان سخت به‌يادماندنی شد.

جلال، بعد از سال‌ها سهمش را از همه‌ی تمشک‌های جهان گرفت!

*

عباس لعنتي می‌گويد: خانه يعنی تو باشی؛ همين!

لینک