قتل با آسفالت!   

به درک! ننويس تا چشم‌هات باد کند درنای بازنشسته! به خدای بندر ترکمن قسم، اصلا ناراحت نيستم! يا برمی‌گردی، يا جايی ديگر با اسم دختر مدرسه‌ای‌ها چيز می‌نويسی، يا شايد هم سينه‌خيز بروی تا خود بندر گز ... خيال کرده‌ای ننويسی اگر، چشم روزگار منتظر می‌ماند پشت در و هی آه می‌کشند ابرهای بی‌باران؟ همين روزهاست که يک درنای پيش‌کسوت ـ که از فرط پيش‌کسوتی و احساس تکليف، چشم‌هاش زودتر از موعد کور شده ـ با ماشينش لهت کند و پخش بشوی روی آسفالت داغ! داغ ... داغ ... مثل باران نکبتی که اين روزها دارد از در و ديوار می‌بارد! مرگ هم مثنوی خواندنی بلندی‌ست، نه؟ پس مرگ!

باران و اسفالت و مرگ!

چه طنزهای غيرعمدی يافت می‌شوند اين روزها، که ما هيچ هم نجسته‌ايم!

اين و اين و اين و ...

لینک