انقلابي از درون

يا

جهاد اكبر

يا

مو كه افسرده حالم چون ننالــُــم؟

يا

من در هيبتي جديد

 

 

و اكنون اين منم

مردي تا اطلاع ثانوي تنها

با سري كم مو و دلي پردرد!

 

مقارن غروب امروز، در يك اقدام نيمه جنون آميز، پس از ساعت ها كلنجار فلسفي – مصلحتي – عاطفي با خودم، بالاخره دست به خلق يك حماسه زدم و رفتم موهايم را با ماشين نمره ي 12 زدم. و اكنون، با قيافه اي شبيه يك سرباز، يا شبيه يك زنداني دادگاهي، در خدمت برادران و خواهران عزيز هستم؛ از باب همدردي باهمه ي سربازها و كچلهاي جهان، و نيز فشار زيادي كه احساس تكليف بر من وارد مي كند، ذكر چند نكته را الزامي مي دانم:

1- عزيزان من! اين عقده هاي دوران كودكي خودتان را جدي بگيريد؛ خود من، از چهارم ابتدايي به اين طرف ( مراد از " اين طرف " در اينجا، زمان حال است؛ مترجم ) برايم عقده شده بود كه جمال يوسفي م را بدون مزاحمت مو ببينم. اصلا همين هيتلر عزيز، يا ممد بيجه اگر مي رفتند تا پيش از آن كه سري توي سرها دربياورند، عقده هاي دوران كودكي خودشان را از طريق كچل شدن يا هر راه ديگري خالي مي كردند، الان بشريت مسيرش عوض شده بود. البته در اين باب كه مسير بشريت الان رو به كدام جهنم ديگري بود، نظري ندارم.

2- تا اطلاع ثانوي، و به ويژه بعد از رفتن به حمام، من ديگر محل سگ به آينه نمي گذارم؛ خودتان كلاهتان را قاضي ( البته نه از نوع مرتضوي ) كنيد كه اين آينه چقدر از وقت آدم را تلف مي كند. چقدر هيجان آور است اين فراخي ( در روزي! ).

3- تنها كساني كه اين حركت فلسفي ام را درك و من را تحسين كردند، آرايشگر محله و پدرم بودند؛ مادرم با تاسف و تحير فقط سري تكان داد. و خواهرم گفت: داداش! قبلا قشنگ‌تر بودي.

4- اگر دوستان دور از دسترس مشتاقند كه مرا در هيبت تازه ببينند، مي توانند يك فروند webcam به نگارنده اهدا كنند و با تعيين وقت قبلي به مشاهده ي قسمت هاي مجاز كله ي اينجانب بپردازند.

5- حالا كه كار از كار گذشته، من چطور با قيافه ي جديد با تو قرار ملاقات بگذارم، فلاني؟!

لینک