دعا!   

می‌گفت: شوهرم آن روزها رفته بود امريکا تا شايد گرين‌کارد بگيرد. علی همه‌ش بی‌تابی می‌کرد.

يک‌روز درآمد که: مامان! من يه داداش می‌خوام!

گفتم: علی جان! بايد صبر کنی تا بابات از امريکا بياد، من و بابات بشينيم با هم دعا کنيم تا خدا بهت يه داداشی بده.

علی گفت: خوب چرا با بابابزرگ نمی‌شينی دعا کنی؟!

لینک