رمضان   

مادر رسما ديشب اعلام كرد كه از فردا روزه مي‌گيريم؛ و وقتي والده‌ي ماجده بخواهد يا دلش بخواهد حلول هلال رمضان را اعلام كند، مگر كسي را تاب مقاومت، يا زبانم لال حجت و حشمت آوردن هست؟!
پارسال هم خدا درست در ميانه‌ي روزهاي شك و يقين بود كه دست از شيطنت برداشت و  Ctrl + F5  را زد و حال‌گيري متواتر را با حال دادن عوض فرمود؛ همان شد که يقين کنم راهي که در پي گرفته‌ام اشتباه بوده ... امسال اما دير رسيد، رب کريم! من با يقين به چشم‌هاي او دارم سحرخيز مي‌شوم! و چه خوب که اعلان جنگ نفرمودند!
حالا يک ماه آتش‌بازي هست، آن هم درست در دل تاريکي زمستان؛ يادم هست روزي جايي نوشتم بدترين نفرين در حق هر کسي شايد آن باشد که خدا جيب‌هاش را پر از عادت کند ... هنوز هم مي‌نويسم.
*
مي‌دانم که روزه مي‌گيري نازنينم؛ زودتر و بيش‌تر از من ... و من که به حرمت دست‌هاي تو پيش خدا باور دارم، ديشب که صدايت را شنيدم با خودم گفتم کدام دعاست که با چشمه‌ي زلال صداي تو هم‌راه بشود و به اجابت نرسد؟ ... حتما بايد بگويم با آن دست‌هاي مهربان مرا هم بگير و بالا ببر؟!

لینک