باران   

اين‌جا نشسته‌ام و دارم نامه‌ي يکي را از آن طرف دنيا مي‌خوانم؛ نوشته:

(حذف شد بعون‌الله! به قول برادر فال‌گيرمان در اوركات:
Our first and last love is.. self-love )

آن‌وقت گــٌــر مي‌گيرم؛ نه از بابت يادآوري خاطره‌ها و خطرها (!) که دوباره فکر گذشتن روزهاي عمرم، سنگيني جنازه‌هاي پرتعداد ثانيه‌هايي که به گردنم آويخته‌اند ـ يا آويخته‌ام، دارد ذهنم را به هم مي‌ريزد. قرار است مثل هميشه دنيا دست کدام پهلوان شب‌هاي ناز و جيغ (!) بيفتد، که من و تو لابه‌لاي اين پريشاني قانوني، زير اين باران  بي‌باراني اميدهاي پوسيده، خوب بشويم؛ هان؟!
راستي ببينم، اصلا حوصله‌ي خواندن نامه‌اش را داشتي؟! بالاخره باران قرار است بزند، يا نه هنوز؟

لینک