چشم در برابر چشم!   

 

چشم در برابر چشم؛ فقط چشم در برابر چشم! این را همین دیروز ظهر بود که فهمیدم. آدم‌ها وقتی گفتند سلام، باید راستی‌شان را، راست‌گویی‌شان را در چشم‌هاشان جستجو کنی؛ کسی که خودش را از تو، چشم‌هاش را از تو پنهان می‌کند، باید هم تردید کنی. دست در برابر دست؛ گونه در برابر گونه ... چه حالی می‌دهد قصاص! آن که می‌گفت گونه‌ی دیگرت را نیز پیش بیاور که بزنند، در برابر کتک می‌گفت ... نه در برابر دروغ؛ نه در برابر ریا. من هفته‌هاست که گونه‌ی دیگرم را - نیز - در برابر دروغ پیش آورده بودم؛ حق داشتی بزنی! مسیح ساده‌دل، با همه‌ی پیامبری‌هاش نمی‌دانست پیش آوردن گونه‌ی چپ، سخت وسوسه‌انگیز است که بزنند؛ سخت‌تر بزنند!

به‌قول دوستی، لیست بلندبالایی را خودخواهانه باید فراهم کرد، برای آتش زدن هر چه تداعی‌ کند؛ آخ اگر عملی بود، الان همه‌ی دل‌سوخته‌های سابق، کل زمین را قرن‌ها پیش سوزانده بودند و رفته بود پی کارش! آن‌وقت من، بی تو، می‌نشستم و به سوختن زمین با ولع خیره می‌شدم و نوشته‌هام را می‌انداختم توی آتش ... آخرسر زلزله‌ای هم به پیوست عذاب مثبت الهی می‌آمد و آب اقیانوس هند - مثل دیروز - بالا می‌آمد؛ اقیانوس عق می‌زد و آتش را خاموش می‌کرد؛ آتشم را خاموش می‌کرد!

صدا در برابر صدا؛ اشک در برابر اشک؛ بغض در برابر بغض؛ چه حالی می‌دهد قصاص!

یکی پریشب زنگ زده بود از آن سر دنیا، به احوال‌پرسی ... چقدر به‌زور خندیدم؛ من عمری‌ست که فقط خندیده‌ام و زور زده‌ام که بخندانم؛  منتهی معلوم نیست کجای این مثنوی تکراری مسخره را اشتباه خوانده بودم، که تهش به ناله ختم شد؛ شاید هم اشتباه تایپی تقدیر بوده ... تقدیر؟ ... اگر تقدیر بی‌زبان نبود که من و تو تبرئه نمی‌شدیم.

باید باور کنم و بعد فراموش که مدت‌هاست فراموش شده‌ام!

*

چشم در برابر چشم؛ گونه‌ات را پیش بیاور گلکم! می‌خواهم ... .

لینک