در آن هنگام سی تا چهل آسیای بادی در آن دشت دیدند و همین که چشم دن کیشوت به آن‌ها افتاد به سانچو، مهتر خود گفت: « بخت بهتر از آن چه خواست ماست، کارها را روبراه می‌کند. تماشا کن سانچو! هم‌اینک در برابر ما سی دیو بی‌قواره قد علم کرده‌اند و من در نظر دارم با همه‌ی‌ ایشان نبرد کنم و هر چند تن که باشند، همه را به درک بفرستم. با غنیمتی که از آنان به چنگ خواهیم آورد، کم‌کم غنی خواهیم شد، چه این خود جنگی بر حق است و پاک کردن جهان از لوث وجود این دودمان کثیف در پیشگاه خداوند تعالی عبادتی عظیم است. »

سانچو پانزا حیران گفت: « کدام دیو؟! »

...

بر اثر اندک بادی که وزید آسیاهای بادی به حرکت درآمدند. دن کیشوت غرید:

« مگریزید، ای مخلوقات زشت فرومایه! اینک تنها یک پهلوان است که به شما حمله می‌کند! »

 

 دن کیشوت                                

دن ‌کيشوت ۴۰۰ ساله شده؛ برای سردار خسته‌ی سروانتس کف بزنيد! برای سانچوی بی‌نوا و صبور، برای بانو دولسينه هم ... آهان! کف مرتبی هم برای آسياب‌های بادی، لطفا!

لینک