سلام .
دلم گرفته ... بدجوری احساس تنهایی می کنم .
انگار رفقا دیگر ما را حساب نمی کنند ... دیگر به ما سر نمی زنند ... دیگر یادشان رفته که در این گوشه ي
وبلاگستان یکی هم هست که گاهی چرت و پرتی می گوید و دلخوش است که زیر نقاب خیالی اینترنت می تواند محرمی بیابد ... شاید ... رها کنم . ما را چه که برای رفقا تعیین تکلیف کنیم ؟
*
مدتی است که تنهایی سایه ي عذاب آوری را بر سرم انداخته ... هر فکری که آدمیزاد را در سایه ي تنهایی خودش اسیر می کند اول از همه وحشت بی کسی است که چنگ می اندازد و به هم می ریزد .
آن وقت در این تنهایی آغوش هایی باز می شوند که ممکن است منبع ترس باشند!
می ترسم ... از تنهایی هراس دارم .
لینک