انشا ( با یاد صمد بهرنگی )
موضوع : در آینده می خواهید چه کاره بشوید ؟
مقدمه : قلم در دست می گیرم و درباره آینده انشای خویشم را می نگارم . من از خدای عزوچل که اطاعتش باعث می شود که آدم به او غربت بشود پس هر نفسی دو نعمت در خود می دارد و بر هر نعمتی باید یعنی واجب است که شکر بکنیم سعدی .
متن : همانطور که می دانیم آینده یعنی آن که ما می خواهیم در آن چه کاره بشویم و چه شغلیت برای خودمان انتخاب بکنیم . من به مدرسه می آیم و درس می خوانم تا به دانشگاه بروم و آن جا هم درس بخوانم مهندص بشوم و برای شهرمان پل بسازم تا مثل پل پارسالی نریزد و بابای جعفراصغری سیمان سفت رویش نریزد کله اش بترکد . ما به دانشگاه می رویم تا پول دربیاوریم و خرج خود و بابامامانمان را بدهیم . تازه تشکیل خوانواده هم می دهیم و بچه دار میشویم که دوتا کافیه و به جامه خودمان خدمت می کنیم . دانشگاه به آدم می آموزاند که علف هرزی برای اجتماع نباشد آنجا خیلی جای خوبی است و داداشمان که درس معلمی میخواند می گوید که هرروز ناهار می دهند به آدم و هفته ای دوشنبه ها هم کباب با گوجه و پیاز . پس ما مهندص می شویم و پولدار می شویم و هیعت میزنیم و به مردم غذا می دهیم تا امام حسین علیه السلام و خدا از ما رازی و خوشنود باشند ان شاالله .
نتیجه گیری : من درسم را می خوانم و دکتر مهندس می شوم وبه مردم عزیز کشورمان خدمت و کمک مینمایم . پس درس چیز خیلی خوبی است .
به امید آنکه ما آدمهای خوب و معمنی باشیم انشاالله .
این بود انشای من با تشکر از خانم معلم خوب و گلم خانم مصتوفی پور .
لینک