قرار است ...   

قرار است در نهایت بی‌سلیقگی، امسال هم نشانه‌ی بهار برای من، گلدان‌های گل‌بنفشی باشند که روی قبرهای صحن باغ‌طوطی حرم شاه‌عبدالعظیم از چند روز مانده به آخرین پنج‌شنبه‌ی سال، با باد می‌رقصند؛ بعد قرار است کناره‌های کم‌عرض بازارچه‌ی سرپوش و قدیمی حرم را حراجی‌های دست‌فروش پر کنند، با فریادها و ناله‌ها و قسم‌هاشان؛ بعد قرار است بابا چند ساعت مانده به تحویل سال، به اصرار خواهرک بروند بازار برای بدبخت کردن یک پرس سبزه و یک تنگ ماهی؛ بعد قرار است باران به دعای گربه سیاه خودش را جمع و جور کند تا به تریج قبای آن‌ها که بهار را پاستوریزه‌تر از نوع بارانی‌ش می‌خواهند، برنخورد؛ بعد قرار است روز آخر سال، انقلاب چه‌گوارایی در من ایجاد بشود و با حرکتی آوینیآل احمدی – ژان پل سارتری تمام داشته‌ها و نداشته‌هام را بریزم توی گونی و برای احتیاط واجب عزیزترهاشان را هم پاره کنم و بگذارم دم در، برای حضرت مامور ماهیانه؛ بعد قرار است بروم آخرین پنی‌سیلین‌هايم را هم بزنم تا شب عیدی به قول مادر، فین فین نکنم مثل پیرمردها؛ بعد قرار است خوب بشوم؛ بعد از همه‌ی این‌ها یاد آن ناله‌ی گویا می‌افتم برای شماره‌ی نوروز 7سنگ، که: آخر این قصه چه می‌شود فلانی؟! ... . راستی آخر این قصه چه شد، فلانی؟

*

تکمیل ِ نامربوط: از دخترهایی که هر نجابت‌کاری‌ای (!) می‌کنند، باز دامن عفاف‌شان تا آرنج زیر پای ملتِ آن‌لاین است، حالم به هم می‌خورد.  نفهم جان! خدا ایمیل را هم برای کارهای فوق خصوصی‌ت آفریده!

لینک