عادت می‌کنم   

نگران من نباش، عزيز! دارم کم‌کمک عادت می‌کنم که واقعی بخندم؛ بنشينم پای تلويزيون و در حالی که به ميهمان‌ها ـ اعم از خوانده و ناخوانده ـ لبخند ژوکوند می‌زنم، از برنامه‌های تلويزيون لذت ببرم؛ يا بلند شوم و زير باران بزنم بيرون، چرخی به ناگزير و تلاشی برای استفاده‌ی بهينه از هوای بهاری ... به جهنم، اگر بهار هم بوی گــُــه گرفته!
نگران من نباش، نازنينم! توی ميهمانی‌های پرتعداد خانوادگی، تو هم تلاش کن خنده‌رو باشی ... اصلا به تو چه مربوط، که جايی در پايين اين شهر، يکی دارد لحظه‌هاش را يکی‌يکی پای خاطره‌هاش سر می‌برد و حسرت درو می‌کند؟ خوش باش!
راستی عیدت مبارک، لطفا!

لینک