حسب حال   

ساکت و سربه‌زير ايستاده‌ام زیر باران تقدیر؛ اگرچه یکی جایی گفت که ما را در رنج آفریده، اما هنوز باور دارم باید اول بود ـ مثل کوهی که امروز دیدم: ساکت و سربه‌زیر، اما نه روان پابه‌پای هر چه آدمی‌زاد یا روزگار برایش رقم بزنند ـ و بعد، باید رود شد و رفت ... کجایش را نمی‌دانم؛ باور کن هنوز نمی‌دانم کجا؟ فقط می‌دانم باید فرار کرد! با دوستی قرار گذاشته بودیم ماه‌ها پیش، که بگریزیم به ناکجاآبادی از جنسی غیر از این شهر شلوغ ... حالا بماند که دوست گرامی هم مدت‌هاست از ما گریخته ... ولی من هنوز پايه‌ی فرارم!
*
نشسته بودیم پای کوه و دست‌های بهار، بالاخره صورتم را نوازش داد؛ بعد هم زیارت امروز امام‌زاده صالح که کم اتفاق می‌افتد، اما همیشه جزیی از خاطرات خوشم می‌شود؛ رفقا فریب‌مان دادند و بردندمان غرب تهران، به هوای لباس‌های متنوع‌تر و ارزان‌تر ... یکی نیست به من بگوید: آخر مردک! تو که به لطف بزرگی و بزرگواری (!) سال‌هاست فقط جورابت را آماده می‌خری، کجا رفتی؟!
*
آاااااااااای‌ی‌ی ملت قهرمان! من امید به ۳ تا تحقیق دارم و کلی خواندنی و کلی‌تر (!) نوشتنی ... امید هم دارم؛ پول هم ندارم؛ دل هم دارم؛ موبایل هم ندارم؛ گلاب به روی‌تان ج-- هم دارم؛ توی صف سینمای معناگرا هم نمی‌ایستم و سیگار هم نمی‌کشم ( پس هنوز کلی از مؤلفه‌های روشنفکری را ندارم ) ... سنگ‌های صبور عزیزم! بگویید چه کنم؟

لینک