رستگاری در 30 ثانیه

یا

تابیدن خورشید عشق در واگن مترو

 

 

شما فکر می‌کنيد که من، با این همه نظریه‌پردازی‌های عمیق که درباره‌ی عشق ـ به‌ویژه در باب تفکیک گونه‌ی مجازی از گونه‌ی حقیقی عاشقی ـ داشته‌ام، آن هم من که مفتخرم و مشهور به‌خاطر خویشتن‌داری و نیفتادن در دام‌چاله‌های متعددی که جلوی آدم اسم و رسم داری هم‌چون من پهن بوده ... حالا بیایم و توی واگن مترو، که اصلا فضای رمانتیک ندارد، عاشق دخترکی ناشناس بشوم؟ نه‌خیر آقا! من فقط توضیحا عرض کنم که دخترک مزبور، انصافا پتانسیل بالایی برای معشوق واقع شدن داشت؛ چشم‌هاش قهوه‌ای روشن بود و درشت؛ موهایش را هم استادانه شانه کرده بود به طرف چپ؛ یک طره‌ی دل‌نشین هم رها شده بود تا زیر ابروی چپش ... اصلا سند برائت من از نگاه گستاخ و هرزه، همین می‌تواند باشد که فقط نیمه‌ی بالایی صورتش یادم مانده.

از حق نگذرم، آرایش معقول و ماهرانه‌ای داشت ـ نه مثل این دخترکان دبیرستانی شوهریاب، که ناشیانه دوش رنگ و روغن می‌گیرند؛ نه که بگویم عاشق شده‌ام، ها ... نه‌خیر! اما خوب خلوت بودن مترو هم تاثیر زیادی داشت ... صبح زود یک روز کاری، آدم خیلی هنر کند اولا با دست کمربندش را می‌چسبد که حریم حرمت حیثیت پایین‌تنه‌ای‌ش ( شرمنده‌ام البته، واقعیت است ) لکه‌دار نشود، بعد هم دهانش را می‌چسباند به سقف واگن مترو، که نفسش توی آن فشار بند نیاید! دیروز اما واگن خلوت بود و دلبرک مزبور هم درست در دیدرس ... البته ۵ دختر دور و برش و آن ۲ پسر ریش‌بزی بی‌دست‌و‌پا هم بی‌تاثیر نبودند در این فرایند شبه عاشقی ـ البته یکی از دخترهای سفیدپوش چشم‌روشن هم ناجور چراغ می‌زد؛ آن‌قدر که آرزو کردم کاش پول جراحی بینی‌ استخوانی‌ش را داشتم و تقدیم می‌‌کردم ... می‌گفتم؛ نتوانستم صرف‌نظر کنم ... رفتم جلو و بی‌مقدمه زل زدم توی چشم‌هاش ... بلند و بی‌اختیار گفتم: خانم! چشم‌های شما واقعا قشنگ‌اند ... حتما مواظب‌شان باشید؛ ضمنا رژ تیره به این صورت سفید و گرد نمی‌آید، حضرت! » ... همین! حالا آن پسرک بی‌عرضه چه‌طور جرات کرد که بکوبد پای چشمم، هنوز هم نمی‌دانم ... اما حالا که فکرش را می‌کنم، می‌بینم بهتر بود توی دام این عشق مجازی هم نمی‌افتادم؛ کاش با رفقا، توی ایستگاه امام‌خمینی پیاده می‌شدم ... به‌ هوای دخترک، ماندم و رفتم تا بهارستان ... بله؟ نه‌خیر ... خیلی درد نمی‌کند؛ کمپرس آب سرد کرده‌ام دیشب ... .

 

8/1/1384

لینک