برای خداوند متعال – (ع) !با سلام به حضرت خداوند متعال ؛
احتراما به عرض مي‌رساند كه اين بنده‌ي درب و داغان ـ كه اصلا هم حقير و شرمنده نيست ـ « جلال س » ، دانشجوي سال … ( يعني لازم است بقيه‌اش را هم بگويم ؟ ) ، متولد كره‌‌ي خاكي مزخرف و مسخره‌اي كه حضرت‌عالي آفريده‌ايد و از تقدير ازلي هم در پيشاني‌ام نوشته‌ايد كه به اين زباله‌دان بي‌سروتهي كه شايد خودتان هم از آفريدنش پشيمان شده‌ايد و ـ پناه به خودتان مي‌برم ـ كم آورده‌ايد ، پرتاب شوم ، آن هم با سر … همان بنده‌كه قرار بود اشرف مخلوقات باشد و خود جناب‌عالي به نوچه‌ها امر فرموده‌ بوديد كه سجده‌ام كنند … بنا بر آن كه خود شما در آخرين ويرايش معروف‌ترين كتابتان نوشته‌ايد كه تواناترين و مهربان‌ترين مرد اين جمعه‌بازار شلوغ و به‌هم‌ريخته و البته گران مي‌باشيد ، و با توجه به آن كه اصلي‌ترين عامل زندگي نكبت‌بار كنوني من نيز شخص حضرت‌عالي هستيد ، بهتر ديدم كه پيش از آن كه دروازه‌‌ي متعفن و سياه روح و روانم را به روي غريبه‌جماعت باز كنم ، شكايات رسمي‌ام را به ديوان عالي قضايي خود شما ارايه كنم تا ضمن بررسي تاريخچه‌ي زندگي من و در صورت تاييد صحت ادعاهايم ، اعاده‌ي حقوق و حيثيت فرماييد .
خداوند متعال محترم !
در كجاي قانون اساسي خود شما نوشته‌ شده‌ است كه من حتي نمي‌توانم حرف‌ها و شكاياتم را به خود شما بگويم ؟ آيا اين انصاف است كه جناب‌عالي هيچ‌گونه راه قضاوت براي شخص سومي نمي‌گذاريد ، تا در صورت بروز شكايتي از طرف من ، بتوانم به آن مرجع صالحه مراجعه كنم ؟
آيا اين نامش امتحان است كه بر من چيزي را تحميل مي‌فرماييد كه خودم يادم نمي‌آيد پذيرفته باشمش ؟ بابايم درآمد از بس خودم را بيهوده‌ ملامت كردم كه « تو غلط كردي وقتي از پس بار سنگين عقل و وجدان برنمي‌آيي ، قبول كردي … » جناب پروردگار ! آيا اين عدالت است كه اين بنده را از دست افكار مرگ‌باري كه نه تنها براي او يا ديگري سودي نداشته‌اند ـ بلكه بيشتر و بيشتر به تباهي مي‌رانندش ـ نمي‌رانيد ؟! آيا انصاف است كه من بارها فرياد بزنم و رسما اعلام كنم كه كم آورده‌ام و آن‌وقت حضرت‌عالي آوار بدبختي و سردرگمي را بر سرم سنگين و سنگين‌تر مي‌كنيد ؟! اين اگر امتحان است ، اگر عذاب و تنبيه است ، اگر نعمت است (!) يا هر مصيبت ديگري ، من ديگر تاب ندارم … مرحمت فرماييد و مرا رها كنيد : بگوييد آن‌كه ابليس است يا ملك‌الموت است يا جبراييل ـ كه اين آخري بعيد است ـ يا همكاران هر كدامشان ، گريبان پاره‌شده‌ام را رها كنند ، حضرت ! به خود شما قسم كه ديگر نمي‌توانم حتي درست فكر كنم … چه برسد به آن كه روزي چندين دقيقه با شما حرف بزنم !
جناب خدا !
مگر وعده ‌ندادي كه هم‌نشيني برايم خواهي فرستاد كه آرامم كند و از اين جزيره‌ي وحشتناك تنهايي و از اين تاريكي و پلشتي حسرت‌هاي بي‌فايده نجاتم بدهد ؟ پس چه شد ؟! مگر من با بقيه چه تفاوتي داشتم كه چندين بار اميدوارم كردي اما هربار به شكلي وبا بهانه‌اي چنان سر دلم را به سنگ كوباندي كه هنوز جايش درد مي‌كند ؟! مگر من چه كرده بودم الا ابراز سستي خودم ؟! هان ؟! مگر كم آوردن و اعلامش گناه است ؟! كار ديگري بايد مي‌كردم ؟!
همين الان ، خورشيد جناب‌عالي تشريفش را برد پشت كوه … دوباره بايد بلند شوم ، اين هيكل نه چندان سبك را از پله‌ها بالا و پايين ببرم تا بلكه بعد از انجام آن دستورات مشكوك ، يك قرار ملاقات كوتاه با شما بگيرم … چشمم كور ! بلند مي‌شوم ، اما نامه‌ام ـ يا شايد كفرنامه‌ي جسورانه‌ام ـ را با اين اميد كه اكنون به شكايتم عادلانه رسيدگي كنيد … در غير اين‌صورت ، مذاكراتم را با برادر ابليس يا برادر ملك‌الموت از سر خواهم گرفت .
با آرزوي آن كه به گفتگويي منطقي و دوطرفه برسيم .
…………با تشكر مجدد از توجه شما عزيز متعال
…………… جلال س
……………غروب پنج‌شنبه 11 مهر 1381 هجري خورشيدي
لینک