روايت يک سينه‌خيز - بازگشت پيروزمندانه   

يا

خدا نيامرزدت مهدي!

 من رفته بودم، اما انگار مرده بودم! نامرد استكبار جهانی بود كه كلی وب‌لاگ قهرمان‌پرور ايرانی را بست؛ من همين جا به دولت ايران اعلام خطر می‌كنم، كه اگر اين مساله‌ی انرژی هسته‌ای حل نشود، وضعيت‌ سايت‌های ايرانی بدتر هم می‌شود؛ آيا هيچ سازمان حقوق بشری نيست كه حقوق وب‌لاگ‌ها را پی‌گيری كند؟ در اين دو هفته‌ی بی‌ دات‌كامی، من بارها زير تيغ آفتاب رفته‌ام، حتی دو بار از طرف صميمی‌ترين دوستم به‌شدت پرزنت شده‌ام؛ آن هم بعد از تاريخ انقضا! حراست سازمان محل كارم هم به‌خاطر آفيش نبودن، نزديك بود ديروز مرا و عوامل برنامه‌‌ی زنده‌مان را مورد پرزنت قرار بدهد. من داشتم افسرده می‌شدم ديگر. تو هم كه از ديروز قرار است بميری با آن چشم‌هايت، الهی شكر. رفتم و نشستم نيم‌ساعت روبه‌روی ضريح اما‌م‌زاده حمزه، گفتم لااقل اگر تا اطلاع ثانوی ظهور نمی‌كني، بيا ما را توجيه كن و برو. رفت. يارو دو ركعت نماز چسبيده به ضريح خواند و رفت؛ نوبت من بود كه بچسبم، خادم آمد با چوب‌دستی زد گفت وقت نماز است. نماز نبود كه بخوانم. وضو رفت. سه تا خريدم، دو گاو نشان است و چينی اعلا، البته توی تبريز می‌دوزند. فلافل بعد از زيارت چسبيد؛ رژيم دو ماهه آن‌قدر سنگين نبود كه نخوردن فلافل. رژيم وقتی حرم و فلافل را از آدم بگيرد، گور پدر لاغري. بليط اضافه نداريم، خواهرم. بپيچيد دست چپ، ته خيابان بپرسيد نشان‌تان می‌دهند. ديشب باران آمد. گريه نكن. خوش ندارم بروم سلماني، سر بازی پرتقال و  انگليس. فيگو هنوز خواب كعبی را می‌بيند. کی به آرژانتين گفت ببازد، نامرد؟ سايت گل‌آقا چرا نامنظم شد؟ ۱۰۰تومان ريختم عابربانك سپه. نمره‌ی اصول روابط عمومی آمده، من ندارم. نكبت! من ورقه را كامل نوشتم، از كجا درآوردی ۱۴.۵؟

لینک