سلام.
امروز کمی حالم بهتر شده ... چندتا از رفقا راپیدا کرده ام و با آنها درددل کرده م .
نیماافشارنادری را حتما می شناسید : صاحب یک وبلاگ معروف به نام دستخط و سایت باحال پندار ... رفقای تماشاگرنمایان چندی است که در انجمن تماشاگران این سایت می نویسند و من هم
تازگی ها آن دور و بر می پلکم !امروز این شعر را برای نیما گفته ام و به خاطر سانسورهای
گاه ناجوانمردانه اش به او توپیده ام !امید که شوخی هایش را شوخی بداند !
*
اين مثنوي سوزناك و سوزاننده :
1 – تقديم و كوبانده مي‌شود به سر بوقبوقك ، به خاطر آن كه اولا يادمان داد چطور يك تيتر بي‌ربط ما چذاب بالاي مطلبمان بزنيم و ثانيا براي آن كه بفهمد شعر گفتن يعني چه .
2 – حواله و واريز مي‌شود به حساب نيماي پنداري - كه با آن سانورهاي خصمانه‌اش حواله‌اش مي‌كنم به حضرت عباس !
………………………… در هجو آن قيچي جان‌دار ……………………….......................................
اي صاحب پندار ! حيا كن دمي‌ آخر ---- يك‌دم بنشين ، گوش بده ، آدمي آخر !
توقيف نكن يكسره هر سوژه‌ي نو را ---- سانسورچي بي‌عار ! بهل يكّي و دو را
ري(..) به الك ، گند زدي ، فاتحه خوانديم --- آغاز نموديم ، تو ماليدي و … مانديم
زآغاز تو با ما سر ناساز نمودي ----- از روز ازل ، مرغ بُدي ، غاز نمودي
زآغاز ، وجودت همه از لطف خدا بود --- اقرار كن اي جوجه كه پندار كجا بود ؟!
تو آدم اين‌كار نبودي و خطا شد ---- برقي زد و ابليسك وبلاگ ، خدا شد !
جادوگر تقدير تو را دغدغه‌مان كرد --- { اي هرچه فلان بر سر آن‌كس كه فلان كرد ! }
القصه، شدي صاحب پندار و در اين غار --- ما دربه‌در و آتش پندار و … - رياكار !
من رستم دستان بُدم ، اين چاله خرم كرد ---- پندار شغادي شد و خلع سپرم كرد
اكوان‌صفت – اي قيچي جان‌دار ! – بريدي --- راه من و ، گرزم تو به يك سوژه خريدي
آنك تو شدي سرور و من نوكر دربار ---- اي آتش اِدبار بر اين دوزخ پندار !
*
اكنون كه گذشته‌ست ، مرا باز طلب كن --- زان پس به دو-سه سوژه‌‌ي نو عرض ادب كن
اعلام كن اين انجمن از آن جلال است ------- اخراج و بقا بي‌نظر بنده محال است
فرياد بزن : «انجمن –اي جان من !– از توست --- آقايي پندار و يتيمان من از توست .»
«من حذف كنم ؟! هرگز ! من نوكر و تو شاه ---- من وب بزنم ؟! بي تو ؟! نعوذُ –بله !– بالله.»
شايد بتوانم كه تو را عفو نمايم -------- يا مختصري باز به پندار بيايم
*
اي صاحب پندار ! حيا كن دمي آخر ---- من بشكنمت ، هر چه تو گر محكمي ، آخر
سانسور نكن ! ورنه وصيت كن و بگريز --- من مي‌خورمت ، جان همين «هانيه»‌ي {…}!!!
…………………………………….. تمت در 28 ربيع‌الاول (…)،بحول و قوه‌ي الهي

… كميته‌ي كاهش تقاضا !!! …
لینک