سلام .
*
ببخشاید اگر به خاطر مشکلات عمدی (!) وقت نمی کنم که زیاد این بی صاحب مانده را به روز کنم ... اگر بشود با لطف حمید و بقیه احتمالا تغییراتی در این درددل سرا ایجاد خواهم کرد .
*
دوستی به نام مسعود درخواست کرده که وبلاگ جدید جنوبی اش(!) را معرفی کنم : به روی چشم ولک !
*
به لطف حمید بالاخره مستند « خانه سیاه است » اثر فروغ فرخزاد را دیدم : داستان جذامی هایی که دنیایی سیاه و سفید دارند و از شنبه تا پنج شنبه برایشان دنیا یکی است و روزگار ظلمش مستدام ... باور کنید به احترام حضرت فروغ ایستادم و آخر فیلم را تماشا کردم ... نمی خواهم تجربه ي بغض عجیبی را که هنگام دیدن صحنه های پایانی داشتم برای شما تعریف کنم ... بهتر است بروید و خود ببینید ... اما این چند جمله ي آخر فیلم را بخوانید :
......................................................................................................................................
معلم : چرا باید برای خدا داشتن پدر و مادر خدا را شکر کرد ؟ ... تو بگو !
شاگرد اول : من نمی دانم . من یک خدا هم ندارم .
معلم : تو اسم چند تا از چیزهای قشنگ را بگو .
شاگرد دوم : ماه – خورشید – گل – بازی
معلم : تو حالا اسم چند تا از چیزهای زشت را بگو .
شاگرد سوم : دست – پا ...
معلم : یک جمله بنویس که کلمه ي « خانه » توی آن باشد .
شاگرد چهارم با مکث روی تخته می نویسد : « خانه سیاه است . »
.......................................................................................................................................
من همیشه از آویزان ها و آویزانی نفرت داشته ام ... کاری هم به شخصیت « آویزان علیه » (!) نداشته ام . اما این بار بی آن که با فروغ و فروغ خوان ها یا فروغ بازها (!) کاری داشته باشم یاد او را گرامی می دارم : خواه همسر پرویز شاپور بوده باشد و خواه – به نظر برخی - سرتر از آن « مردک نالایق » !!!
*


لینک