در احوال ارادت‌مندان

نه عزيز من ! آن‌قدرها هم كه مي‌‌گوييد ، دشوار نيست … كافي‌ است كمي پافشاري كنيد ، همين ! ربطي هم به مسايل تئوريك و اين‌جور حرف‌هاي دهان‌پركن ندارد ؛ پايتان را بگذاريد روي موضع مورد نظر و چند دقيقه محكم فشار بدهيد … هاهاها ! آن‌قدر آدم‌هاي ابله ارادت‌مند توي دنيا ريخته كه هر خل‌بازي‌اي را باور مي‌كنند … نمي‌فهمند ها ! فقط باور مي‌كنند … مثلا همين زردنبوي ريقونه ، اين ياروي اواخواهري كه توي روزنامه‌ي دولتي – به قول خودش البته ! – كار مي‌كند ( كار كه چه عرض كنم ، هر چند هفته يك‌بار يك‌ ستون روزنامه را كه خالي مانده ، مجاني پر مي‌كند ! ) ؛ همين يارو ، آن‌قدر موقع « زيارت » بنده ، خالصانه ابراز محبت و ارادت دارد كه حقيقتش گاهي دلم به حالش مي‌سوزد ؛ پريروز چنان از « سوابق درخشان مبارزاتي » و « جسارت بلاترديد » و « تلاش بي‌شائبه »ام در راه « استيفاي آزادي‌ها و حقوق مسلم بشريت » - توجه داشته باشيد كه « بشر » هم نه ، بلكه « بشريت » ! – يكريز حرف زد كه به زور جلوي خنده‌ام را گرفتم ؛ او داشت از « مقالات طنز گزنده و بيدارگر » من در روزنامه مي‌گفت و اين كه چقدر « قلم دردمند طنزآلود »م « نيشترهاي تند و تيزي به حكومت مي‌زند » و من خيره‌خيره به ياد حالاتي افتادم كه هنگام نوشتن آن‌ها داشتم : خودتان حساب كنيد ديگر ؛ هم از پشت تلفن مخ يك بازاري خرپول متعصب را بزني و هم قلمت را در آخرين دقايق براي ستون خالي‌مانده‌ي روزنامه ، فقط روي كاغذ بچرخاني … .
يا همين مديرمسؤول روزنامه‌‌ي {…} … چارلز غلامحسيني است براي خودش ! هم سجاده آب مي‌كشد ، هم توي اينترنت دنبال دخترهاي كانادايي و استراليايي مي‌گردد كه « جاي خواهري » مخشان را در چت بزند – مردك نفهم ، زبان هم كه بلد نيست ، فقط هي ok ok مي‌كند ، نرّه خر – همين يارو هروقت مرا مي‌بيند ، كلي جلوي پايم بلند مي‌شود و از « مبارزات » من با افتخار صحبت مي‌كند ؛ موقع لاف زدن يا شايد هم تعريف كردن از من ، برق عجيبي در چشمانش هست كه من اسمش را گذاشته‌ام « جرقه‌ي بلاهت » ! واقعا من به عمرم با كسي يا چيزي مبارزه نكرده‌ام ؛ هروقت هم چيزي نوشته‌ام ، حواسم بوده كه قرار است به كي بربخورد … اين‌ها وسط عالم سفاهتشان ، فقط دنبال آويزان‌ شدن‌اند ؛ برايشان هم فرقي ندارد كه از كي و از كجايش … اصلا مي‌دانيد ، اين ابله‌ها تنها دوست دارند دردمند باشند ، برايشان هم فرقي ندارد كه كجايشان درد بگيرد .
نه ! نه ! مرسي ! ديگر نمي‌توانم چاي بخورم … همين الان است كه سر و كله‌ي يكي ديگر از آن آويزان‌ها كه دايما « استاد ، استاد » مي‌كنند ، پيدا بشود ؛ حتما يك‌بار بياييد و محض خنده هم كه شده ، نمايش حيرت‌آور تملقش را ببينيد : عضو ارشد يكي از آن روزنامه‌هاي حزبي است كه تيراژشان با به‌ دنيا آمدن بچه‌هاي قوم و خويششان رشد مي‌كند … هه‌هه! … نه ! نريزيد … به سر شما قسم ديگر نمي‌توانم بخورم … .
لینک