سلام .
حمید عزیز لطف کرده و برای وبلاگ من لوگو گذاشته ... اما سهوا – ان شاء الله ! – از شخصیت استاد عزیزترم « ابوالفضل زرویی نصرآباد » مایه گذاشته ! من همین جا برائت خودم را از این عمل ننگین اعلام می کنم و قربان « ملانصرالدین » باحیای گل و گلابم می روم ! اگر نمی شناسیدش ، همین را بگویم که هفت سال سردبیری ماهنلمه ي گل آقا و تذکره ي رجال سیاسی – آن هم در سال 72 ! – و اشعار ی به روانی آب و همراه با لبخندی خنک کننده ي ته دل (!) ، از آثار اوست ... حتما در این وبلاگ از ایشان و بقیه ي استادان طنز سوء استفاده خواهم کرد !
*
و این نامه را هم اگر بخوانید و نظری بدهید ، مطمئنا ایدز نخواهید گرفت !!! :
.......................................................................................................................................

با سلام به خانم معلم خوبم ، خانم [ ... ]
من خیلی شما را دوست دارم ، چون شما آن قدر مهربان هستید که آدم در کنار شما اصلا احساس نمی کند که با یک آدم نادوست طرف است . من واقعا به شما علاقمند هستم ، چون مادرم همه اش می گوید که این خانم معلم شما لامصب خیلی بارش است و آقاجانمان هم دایما می گوید که در مکتب ، ایشان و رفیقشان « اصغر گوریل » را آن ملای مکتبخانه هی فلک می کرده است ... پس شما خیلی مهربان هستید چون شما بیشتر از 20تا خط کش به آدم نمی زنید . شما خیلی خوب می باشید ، چون مثلا همین « تقی چوبینی » خودمان از اصغر گوریل هم بی تربیت تر بوده و است : همان آقاجانمان – که خدا آقاجان شما را هم برایتان نگه دارد – می گفت اصغر به خاطر آن که مشق هایش بدخط بود هی کتک می خورد ، اما این تقی نادان بی ادب که اصلا مشق نمی نویسد ... ولی شما فقط خط کش می زنید و گاهی گوشش را مثل سگ می پیچانید یا آخر آخرش خودکار می گذارید لای دستش ، که البته می گویند چوب معلم گل است و هرکس که نخورد خل است ... البته این تقی همین جوری هم خل و چل می باشد ... هرهرهر . شوخی کردم .
و اما غرض از مضاحمت آنکه بنده وخت گرانبهای شما را گرفتم چون که همانطور که می دانید ، من به علت خریت و بدشانسی نمره ام در درس ریاضی شده است 2 ... به خدا خیلی درس خواندم ، حتی شب امتحان هم اصلا میکرو بازی نکردم – خاله مان شاهد است – من خودم 4بار جدول ضرب را نوشتم که یادم نرود ، ولی نمی دانم چرا سر امتحان آن جوری شد ... بابایمان قول داده که اگر من امسال قبول بشوم برایم سگا بخرد ، ولی اگر بفهمد که ما رد شده ایم ، با کمربند کلفتش پدرمان را درمی آورد ؛ پارسال ما را سه روز انداخت در زیرزمین خانه مان که موش دارد به این گندگی ، آنقدر هم ما را با کمربند زد که آنجایمان دور از جان شما دردمی کرد ما تا یک هفته عین آدم نتوانستیم بنشینیم زمین ... خلاصه ما شما را خیلی دوست داریم و همیشه برایتان می سپریم که بی بی مان دعا کند ... شما را به خدا ما را این بار قبول کنید ، ما قول می دهیم که جدول ضرب را از بر کنیم ... خانم ! شما را به خدا ما را نیندازید زیردست بابایمان .
قربانتان بروم ؛ شاگرد کوچک شما [ ... ]
29 خرداد 1381

......................................................................................................................................
خدا کند که همه به مراد دلتان برسید ؛ یک نظر به من عاجز کمک کنید !!!
لینک