سلام به خودم و سایه‌ام که این‌جا را همیشه می‌خواند !!!

سلام ... خوشحالم که نمردم و بالاخره اين فرزند بی‌نوايم را ديدم ... نامردهای استکباری ! يکی نيست به این هکرهای پدرسوخته بگويد مگر شما خودتان اينترنت نداريد که به بابای ما هجوم می‌آوريد ؟!
*
احتمالا به زودی يا به بلاگ‌اسپات مهاجرت خواهم کرد ، يا همين ويرانه را سر و سامانی خواهم داد . اما چه کنم که عرضه‌ی طراحی ندارم ... منم و اين سفره‌ی خالی ؛ هر که نان خشک می‌خواهد بيايد جلو !
*
می‌خواهم متنی بنويسم درباره‌ي آدم‌های احمق خيرخواه ... احتمالا نامش را هم می‌گذارم « عرعرهای خالصانه » ! حدس می‌زنم کار جالبی در بیاید . اگر پیشنهاد بهتری برای نامش به ذهنتان می‌رسد ، بی‌نصیبم نگذارید .
*
دوستان خوب هفته‌نامه‌ی تماشاگرنمایان ، این هفته آخرین شماره‌ را منتشر کرده‌اند ... سری به آن‌جا بزنید و بخوانیدش ... تا چند روز دیگر ، همین رفقا می‌خواهند دوهفته‌نامه‌ی هفت‌سنگ را منتشر کنند ؛ با برنامه‌ریزی و طراحی و حتما متن‌هایی بهتر . چشم به‌راهش می‌مانم .
*
مسعود بهنود را سال‌هاست که می‌شناسم ... روزنامه‌نگاری که هر عقیده‌ای دارد ، لااقل به معنای واقعی یک ژورنالیست است و نثرش با اشرافی که بهد تاریخ معاصر ایران و جهان دارد ، همیشه مسحورم کرده ... دیدن وبلاگش مطمئنا خطری برای شما ندارد !
*
همین ... راستی جهارشنبه که در تهران بغض آسمان شکست ، بغض من هم شکست ؛ او یک‌روز گریست و من یک ربع ساعت ! ... خدا کند هیچ‌وقت بغض‌ها در گلوی آدم نمانند ، چون بدجوری سنگین می‌شوند و دق‌مرگت می‌کنند ! راستی دیشب سیمای مبارک (!) « عصر جدید » را از « چارلی چاپلین » پخش کرد - لابد به بهانه‌ی زدن پوزه‌ی استکبار بی‌شرف ... اما همین را تنها می‌گویم که معنای واقعی طنز اجتماعی را در تکه‌تکه‌ی آن صحنه‌ها می‌شود دید : پارچه‌ی قرمز رنگی را که از پشت کامیون حمل آهن افتاده بود ، وقتی چارلی تکانش داد ، ناگهان پلیس‌ها علامت حزب کمونیست دانستند و بر سرش ریختند و به عنوان سردسته‌ی آشوب‌گران او را دستگیر کردند ! نماد بی‌نوایی آدم‌ها که گاه همه حرفی را از آن‌ها استنباط می‌کنند ، مگر حرف دلشان را ؛ حتی اگر آن حرف دل ، قار و قور شکم گرسنه‌شان باشد !
*
حالا همین ! شما را به همان وقتی که برای خواندن این اباطیل خرج کرده‌اید ، سوگند (!) می‌دهم که نظرتان را بنویسید !


لینک