... و خدا « چيکن چيز برگر »‌ را آفريد !!!   

سلام .
*
مهاجر و لولک عزيز ، اول ماه رمضان کاري کردند که سخت به دلم نشست ؛ مناجاتي نوشتند به سبک دعاي قنوت معروف نمازشب که چهل مومن را در آن دعا مي‌کنند ... و آن‌ها اسم چهل وبلاگ يا وبلاگ‌نويس را نوشته‌‌اند ؛ دلم برايشان تنگ شده ؛ هر کجا هستند ، خدايا به سلامت دارشان !
*
ديشب ، افطار را با رفقاي گل و گلاب بوديم ؛ خيلي‌ها را بالاخره ديديم : ياشا ، شکيبا ، بهناز ... بقيه‌ي حضرات ۷سنگ هم بودند : حميد ، هديه ، فائزه ، مهدي ، سياوش ، معصومه ، منصوره و رضا ... جاي اشکان و سيامک و هيوا و احسان و بهروز و فريبا و امير هم خالي بود ... خلاصه خاطره‌اي شد اين افطار عجيب و غريب ؛ حداقل حسنش اين بود که ما بعد از بيش از بيست سال عمر گرفتن از حضرت پروردگار ، ديشب فهميديم که « چيکن چيز برگر » ، همان همبرگر است که با يک نوع بربري کنجددار گرد (!) همراه مي‌شود !
بودن با رفقا سخت آدم را هوايي مي‌کند ؛ هوايي آن که درس و مشق را رها کني و گاهي سري بزني به خاطره‌هايي که هنوز هيچ از آن‌ها نگذشته ، عزيزند ؛ چه کنيم ديگر : ما را دلي است بس ضعيف ، نخراشيدش !
*
راستي ، رفيقي ديشب از خواب کربلايش گفت و اين که چه کرده بود در آن حرم زيبا و عجيب ، تنها و شاد ؛ مي‌گفت آن‌قدر رويايم صادق و شيرين بود که در خواب مي‌دانستم نماز صبحم دارد قضا مي‌شود و دل نمي‌کندم که آن سبکي را رها کنم ... يعني مي‌شود دلي کند و سفري کرد به آن‌جا که سبکت کند ؟ من که شديدا يک سفر لازم دارم ؛ کجا ؟ هر جا که پيش آيد و دغدغه‌ها را از دل ما بکند . شما چنين جايي را مي‌شناسيد ؟
لینک