حيثيت روزگار ...   


چشمانم را مي‌بندم ؛
روبه رو ، ديوار ديوار سياهي است و ذلت ؛
پشت سر ، دريا دريا نکبت است و شرارت ؛
پچ‌پچ‌ها چه خطرناک مي‌نمايند ،
چشم‌ها چه نور عجيبي دارند ... نه ! اين نور مهرباني نيست ؛
درخت‌ها انگار يادآور قامت ابليس‌اند ،
پرنده پر نمي‌زند ؛ اين سايه که مي‌بيني ، هول مرگ است که بي‌صدا همه‌جا سرک مي‌کشد ...
طفل آن‌جا نشسته ، مثل هرروز ، بي‌صدا گريه مي‌کند ؛
- آخ که چه هواي گريه کرده دلم ! هم‌نواي چشمانش مي‌شوي ؟ -
مي‌نشيند پاي ديوار و ... بوي تعفن غفلت ، کوچه را برمي‌دارد !
« آهاي با شما هستم !
کسي نيست که سيرابم کند به لقمه‌اي محبت ؟!
کسي نيست دست پدري به سرم بکشد ؟!
آهاي شيوخ اعظم عرش شهرت ! مردان جهاد‌هاي غنيمت ! ساجدان بهشت خدا ! پيشاني‌تان مگر پينه‌ي عبادت خالصانه نبسته ؟! مگر زانوانتان ورم ذکرهاي دشوار ترس از « قهار » را ندارد ؟!
کسي پيدا مي‌شود که لااقل صداي پدرم را داشته باشد ؟! »
...
شيخ اعظم اول ، مخلصانه مي‌گريزد ؛
شيخ اعظم دوم ، خالصانه دشنام‌هاي مومنانه (!) مي‌دهد ؛
شيخ اعظم سوم ، دندان‌هاي ذکر را براي نمازي ديگر - و طلبکار شدني ديگر - به راه خداي قهار صاحب بهشت ، خلال مي‌کند و چشم به بالا مي‌دوزد تا فرشتگان امروزش را ببيند ! ...
*
طفل بي‌صدا مي‌گريد ؛
طفل بي‌صدا ...
*
دوباره مرد آمد ؛
کيسه‌ي سخاوتش به دوش ، خنده‌ي خلوصش به لب ،
چشمانش مهر خدايي مي‌پراکنند ؛
دستانش گرماي دستان پدر را دارند ... بيش‌تر از گرماي محبت خسته‌دلانه‌ي پدر ...
آقا ! امروز برايم چه آورده‌اي ؟
آقا ! امروز هم مرا بر شانه‌هايت سوار مي‌کني ؟
آقا ! دوباره مي‌خندي تا نور به دلم ببارد ؟
... بابا ! دستت را مي‌دهي به دست دلم برسانمش ؟
بابا ! توي کيسه‌ات از خنده‌هاي ديروزي هم چيزي پيدا مي‌شود ؟
بابا ! روي شانه‌هايت مي‌نشاني‌ام که از اين همه سياهي بگريزم ... بابا ! بالاي اين همه سياهي ، تو هم مي‌بيني چه برقي مي‌زند آن خانه‌ي کوچک ؟
*
طفل چشم به راه پدر است ؛
نمي‌آيد ؟!
طفل چشم به راه دستان پدر است ؛
دستانت کجايند ، بابا ؟!
طفل چشم دلش به راه دل باباست ؛
بابا ! دل خسته‌ي گرمت را امروز نمي‌آوري ؟!
*
مي‌گويند ديشب توي مسجد شهر ، دزدها نور دزديده‌اند ... مي‌گويند دزدها دو نفر بوده‌اند ... يکي از دزدها فرياد کشيده و چراغ را خاموش کرده ... مي‌گويند چراغ هيچ نگفت ؛ اما همه در آن تاريکي ديدند يک لحظه چه برقي زد و خنديد ... آري ! چراغ خنديد !
*
طفل خبر نداشت که دوباره يتيم شده ؛
طفل خبر نداشت که دوباره روزگار بي‌حيثيت شده ؛
طفل نمي‌دانست که دوباره روزگار يتيم شده ... .
*
همراه طفل ، این چند شب را می خندم ؛ اشک هایم را می خندانم : می گویند بابا رستگار شده !
تو همراهمان می خندی ؟

= = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = =

به دنبال « علی » می گردم ... در این جستجو یاری‌ام می کنید ؟
لینک