وصيت   
اين ، نه مسخره‌بازي است براي ميراث‌خورهايم - که ميراثي چندان برايشان موجود نيست (!) ؛ نه دلقک‌بازي‌هاي همراه با پوززني‌هاي (!) برادرانه ؛ و نه روشنفکربازي‌هاي پدرانه‌ي « من نه منم و نه من منم » !
ماجرا همه‌اش وصيت است و اگر عمرم به همين چند خط کفاف دهد ، سفارش سنگ قبر محترم تا مبادا که سنگ‌تراش محترم‌تر ، گيج‌گيجه‌ي سفارشات چپ و راست رفقا را بگيرد !
هر چه دارم و ندارم ، کتاب‌ها و نوارهايش با شرط رساندن امانت‌ها ، برسد به دبيرستاني به‌دردبخور و محروم ... بقيه هم هر چه هست و نيست ، در اختيار خانواده ؛ تنها سررسيد‌هايم را بدهيد به امير که سابقه‌دار است و امانت‌دار سابق خوب !
درخواستي ديگر آن که در مراسم ترحيم - که کاش از هفت روز نگذرد - تنها قرآن باشد و نواي « دستان » و « گنبد مينا »ي شجريان نور چشم و دل ... که مداحي هم اگر بصرفد ، از خدا و بعد شجريان هيچ‌ مداحي‌ بهتر نيست !
ديگر آن که اگر قبري بود برايم ، نام پدر و مادرم - هر دو - رويش نگاشته شود ، که سهم برابري در وجود اين بي‌وجود ناخلف داشته‌اند و اين شعر :

مرا به دوزخ خود از چه بيم مي‌دهي خدا ؟
جهنمي نمي‌رسد به پاي داغ‌داريم

همين ! زياده عرضي و حوصله‌اي نيست !

================================== جمعه ۵ مهر ۱۳۸۱ ===================
لینک