حاجی   
شکر خدا از وجدان کاری و صمیمیت این مرد هرچه بگویم ، کم گفته‌ام ؛ خدایی‌اش ، شان حاج‌آقا بیشتر از این حرف‌هاست که من و امثال من بتوانیم تعریفشان را بکنیم ... برو همین اتاق رو به رو ، به این آبدارچی فقط بگو « حاجی » ... چشمش را می‌بندد و هر چه خیر و دعا از دهانش درمی‌آید نثار راه حاجی می‌کند ؛ راه دور چرا برویم ؟ برو از نگهبان دم در بپرس ... دایما می‌نشیند و همه‌جا می‌گوید که « حاج‌آقا – قربانش بروم – یک جذبه‌ای دارد که نگو ؛ هروقت می‌آید ، آن چشم‌های میشی‌اش را طوری به آدم می‌دوزد که اگر نشناسی‌اش ، زبانم لال می‌گویی اکوان دیو آمده هپل هپویت کند ؛ اول یک عطسه می‌کند – بلند بلند ، مثل رستم دستان - و بعد انگشت‌های شست و سبابه‌اش را با دقت تمام ، همراه با دستمال یزدی دوردوزی شده‌اش ، سه بار از پایین به بالای بینی مبارکش می‌کشد ، بعد فدایش بشوم ، یک « فین » مردانه هم می‌کند و خلاص . » ببین یک نگهبان بی‌سواد ، چطور جذب این مرد شده !
دیروز ، همین دیروز ، سه ساعت دو تا مینی‌بوس از اداره گرفت و تمام کارمند‌های اداره را برداشت برد ختم عمه‌ي معاونش ... اگر بدانی‌ آن چشم‌های سرخ شده‌اش چه ابهت و صفایی داشتند ... اگر بدانی معاون چند بار جلوی هر کس و ناکس ، تا کمر خم شد و قربان صدقه‌ي ایشان رفت – اصغر می‌گفت دو بار هم حمله کرده که دست حاجی را ببوسد ، حاجی نگذاشته .
یک ارباب‌رجوع کنه‌ي ده‌هزار تومانی آمده بود ، مثل همیشه ناله‌ي فاکتورش را می‌کرد ؛ حاجی چنان ر{...} به هیکل طرف ، که یارو بغض کرد و رفت – مردک گدای دهاتی ، انگار پول قرارداد اتوبان تهران – لندن را می‌خواهد وصول کند ... یارو می‌گفت شما در ساعت اداری نباید کارهای شخصی انجام بدهید ... حاجی گفت : « آقا ! شما عمه‌ات بمیرد ، کار ارباب‌رجوع را انجام می دهی یا جنازه‌ي عمه‌ات را از روی زمین برمی‌داری ، هان ؟! البته از امثال شما بی‌کس و کارها بعید نیست ... » که همه‌ي ما پقی زدیم زیر خنده ... نبودی ریخت لبو شده‌ي مردک را ببینی ؛ بله ... حاجی به وقتش حساب آدم‌های ناتو را هم می‌رسد .
اه ... سلام علیکم حاج‌آقا ... به به ! چه جمال یوسفی‌ای دارید امروز ... همین الان ذکر خیرتان بود ... بله ؟ ... بله ! همه‌شان بررسی شد ، فاکتور آشپزخانه قدری اختلاف داشت ، دادیم بابای پیمان‌کار بی‌پدر را دربیاورند ... بله ؟! ... نه ! به جان شما من روی این وام حساب کرده بودم ، حاجی جان ! ... سه ماه ؟! ... نه ... اه ... حاجی ! حاجی ! ... ای بی‌انصاف دزد ! ای بی‌غیرت {...} ! پدرت بسوزد ، هی !
لینک