سلام
*
طرف عاشق شده بود.
زده بود به کله اش. بد جوری زده بود به کله اش . د رس و دانشگاه و کار و زندگی را ول کرد رفت توی خط عارفی و شعر و حافظ و دیوان شمس و قیصر. هی می نشست به جای معادلات مکاتبات می خواند .شب امتحان عوض د رس خواندن آواز خواند... د ید دارد باران می آید یک لا قبا د وید زیر باران به زمزمه کردن ... هم سرما خورد هم امتحان سرش را خورد.
صبح تا شب نشست به فکر کردن . عقل و د لش به جان هم افتاده بود ند بد جوری . ترکید آخرسر از بس یک بار جلوی آینه یک بار جای عقلش به د لش فحش داد و یک بار ... .
کارنامه اش آمد. د رسها را افتاده بود... از زندگی هم افتاده بود . ننه اش هی غر می زد که ( چه غمی داری ؟ زن و بچه ات گرسنه مانده اند که سر به هوا شده ای ؟ ) طرف آمد بگوید ( نه ننه! دلم گرسنه... ) . ننه اش غر می زد و می رفت .
طرف عاشق شده بود . طرف بد جوری عاشق شده بود .

لینک