گرگ گفتم ، گرگ با چوپان نسبت دارد !   
سلام .
*
دیشب دوستی زنگ زد ؛ از آن‌ها که سنش از من بیشتر است ، اما هنوز دل بچگی‌هایش را حفظ کرده – همانی که در اشاره‌ای گفتم همه‌ي زندگیش ، حافظ است و فریدون مشیری . نزدیک به هفتاد دقیقه تلفنی صحبت کردیم و بیشتر این وقت را به شعر خواندن ؛ او می‌خواند و من می‌خواندم ؛ حافظ و سعدی را آورده بود پشت تلفن (!) ، می‌خواند و بغض می‌کرد ، بعد من می‌گفتم : « خوب ! پیدا کن : نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد ... » یا « همه عمر برندارم سر از این خمار مستی ... » ؛ و شد آن چه باید می‌شد : بغض گران و گرامی (!) شکست ، شکستنی ! به قول روضه خوان‌ها اشک گرفت !!
شده تا به حال ، کاری کنی و وسط ماجرا آن قدر سستی کنی که خودت هم بفهمی ؟ برای من شده ! بعدش رفته‌ام دیوان حافظ یا غزلیات سعدی یا مثنوی مولانا را باز کرده‌ام ، دوپینگ معنوی (!) فرموده‌ام و باز برگشته‌ام : زنده و پر از انرژی ! – امروز ، روز من است سیامک جان ! فکر کرده‌ای فقط تو بلدی حرف‌های خوب خوب بزنی ؟!
*
و اما حال که بابای ادبیات گرامی را داده اند من امروز سلاخی کنم ، حیفم می آید این شعر را از استادم « ابوالفضل زرویی نصرآباد » نقل نکنم ؛ شاید نشناسیدش ، استاد طنزپردازی که هفت سال سردبیر ماه نامه
گل آقا بوده ، سبک های گوناگون طنز را کار کرده و به حق ، در هر قالبی ، همت تمام گذاشته ... حال این شعر را با طنز تلخی که دارد ، بخوانید ؛ من را که لرزاند – گمانم به علی معلم دامغانی تقدیمش کرده :

خلق گفتند که از جام ، دو خط باقی ماند
ياوه گفتند ، قدح ، خالی با ساقی ماند
هفت منهل نکند سيراب ، اين قافله را
رو به کم حوصله گان وا نه ، اين نافله را
شُرب ، تصفيق است ، ما صحرا ، ساغر خالی
از سه خم ، يک خم خشکيده ، دو ديگر خالی
بار بربنديد ، اين خشکی پايان دارد
راه صعب است ، بيابان ، هان ، ثعبان دارد
ناقه بايد بود ، اين شش وادی تفتيده است
چاه‌ها بی آب ، آبشخورها خشکيده است
راهزن دارد اين راه ، کمان برداريد
دزد می آيد ، معجر ز گمان برداريد
نه فضيلند که رهزن هم ، صالح بهتر
ناقه‌ي صالح ، از مردم طالح ، بهتر
زاهد از صحرا نه ، کز برزن می ترسد
عاقل از شب پا ، بيش از رهزن می ترسد
کاهنان ، مردم ، جز در پی خناس نی اند
جاثليقند ؟ به والله که شماس نی اند
پای طاووسيد ای مردم ، آهو داريد
گر از اين آهو سر پيچيد ، يرغو داريد
آسمان، خشک، زمين ، ره به زراعت بسته
رمه از بی تابی ، سنگ مجاعت بسته
سگ تان اهل خطر نيست ، عُوا می داند
چه کند اين رمه با گرگ ، خدا می داند
گرگ گفتم ، گرگ با چوپان نسبت دارد
کفر گفتم ، کفر با ايمان نسبت دارد
باغ ويران ز تگرگ است ، بيا تا برويم
اين که باريده است ، مرگ است ، بيا تا برويم
ما نه مردان نبرديم ، ‌اگر برگرديم
ما نه مرديم ، نه مرديم ، اگر برگرديم
*
تيشه برداريد کاين راه ، سراسر سنگ است
توشه برداريد کاين راه ، دراز آهنگ است
تخت می جويند اين رندان ، هان درنگريد
« هفت پيکر » اينک در پی « هفت اورنگ » است
سخنم تاول چشم است ، به گوش آويزيد
گنج در کنج نه ، کاندر ملکوت آونگ است
نقش می بندم در خاطر ، آن قدر که هيچ
نيست معلوم که اين خاطر ، يا « ارتنگ » است
چشم « برصيصا » در ديدن معنا ، اَعوَر
پای « باعورا » در طی طريقت ، لنگ است
اين غزل ، می شد صد بيت شود ، اما حيف
سينه مبسوط ولی قافيه ديگر تنگ است
ای بسا شعر که با قافيه درگير شود
وی بسا « طفل » که از ناچاری « پير » شود
*
سبز حيرت نفسان جامه‌ي نيلی پوشيد
ای بسا زردی رخساره که سيلی پوشيد
گر نه با ديده‌ي تر ديد توانی ديدن
در « سها » جلوه‌ي خورشيد توانی ديدن
دوری از اختر شب تاو فراتر بايد
وخ که ما را و تو را ديده ديگر بايد
با نظر سوختگان ، حسرت عالم باقی است
وایِ جشنی که در او احول و اعور ، ساقی است
شمع را وا نه تا آينه بازار شود
صبح را حاجت آن نيست که تکرار شود
دوست تا در قفس خاطره زندانی شد
عشق ، بازيچه‌ي‌ اطفال دبستانی شد
عشق‌ها شد پفک و يخمک و آلوچه ، بيا
بوی عشق است که پيچيده است در کوچه ، بيا ... !
*
و اما دوست خوبم ، جواد زارعی ، وبلاگی دارد به نام آخرین وسوسه‌ي مسیح ؛ سینمایی می نویسد و گاهی بسیار زیبا ؛ سری بزنید و درباره‌ ي همین فیلم هم متن زیبایش را بخوانید .
*
این درد دل سرا ، چشمش به راه رفقاست که بیایند و اگر سری می‌زنند ، اعلام کنند تا دلمان از تنهایی نپوسد ؛ به قول حاج آقا « التماس » نظر !
*
دلتان خوش باد و جیبتان مبادا پر از عادت شود .
لینک